صفحه اصلي arrow مقالات شیعه arrow امامیه arrow تشيع از ديدگاه سيد حيدر آملى / قاسم جوادى
30 آبان 1387 ساعت 15:17
 
 
تشيع از ديدگاه سيد حيدر آملى / قاسم جوادى چاپ ارسال به دوست
07 تیر 1387 ساعت 23:52
سيد حيدر، برجسته ترين عارف شيعى، به معناى مصطلح آن است كه در سال 720 هـ. در آمل به دنيا آمده و تا سى سالگى در همان جا زيسته است.
وى به سمت وزارت رسيده و داراى وضعيت رفاهى خوبى بوده است، تا اين كه يك بار شور و عشقى در او به وجود مى آيد و از همه چيز مى گذرد; به اصفهان و سپس به مكه مكرمه و سرانجام به عراق سفر مى كند و در كنار قبر مولاى متقيان امام على ـ عليه السلام ـ رحل اقامت مى افكند و از فتوحات غيبيه آنجا استفاده مى كند و كتابهاى فراوانى به زبانهاى عربى و فارسى مى نويسد. حدود سى جلد كتاب به او نسبت داده شده، كه از بين اين آثار، جامع الاسرار، رساله نقدالنقود، نص النصوص، اسرار الشريعه و تفسير المحيط الاعظم در دو جلد به چاپ رسيده است.

 
آنچه مسلّم است، سيد تا سال 787 هـ . كه رساله العلوم الالهيه را نوشته، در قيد حيات بوده است. كامل مصطفى شيبى اظهار مى دارد كه او متوفاى بعد از سال 794[1] است. به هر حال تاريخ وفات او مشخص نيست.

 او ديدگاه خاصى درباره شيعه دارد. اگرچه ممكن است نقدهاى متعددى چه از ناحيه فرقه هاى غير شيعى و چه از ناحيه فرق شيعى غير امامى و چه از ناحيه اماميه، متوجه ديدگاه او باشد.[2] امّا، در اينجا بدون اينكه قصد دفاع از ديدگاههاى او را داشته باشيم، به گزارش ديدگاه وى مى پردازيم، چرا كه او از يك سو با انديشه هاى كلامى شيعه آشناست و از سوى ديگر با انديشه عرفا; و در هر دو زمينه اهل نظر است. از اين رو ديدگاههاى او مى تواند قابل توجه كسانى باشد كه فقط در يكى از اين دو رشته تخصص دارند; مثلا يك متخصص در فقه، كه كلّ عرفان را نقد مى كند، اگر در انديشه شيعى سيد حيدر تأمل كند، نكات قابل توجهى در ديدگاه او خواهد يافت.

 سيد در كتاب جامع الاسرار مى نويسد، غرض از نوشتن اين كتاب آن بود كه شيعه صوفى شوند و صوفيه شيعه.[4]

 
سپس مى نويسد:

 «از آنجا كه من از ابتداى كودكى تا امروز كه به سن پيرى رسيده ام، به عنايت الهى، در راستاى تحصيل عقايد اجدادِ طاهرينم ـ كه همان ائمه معصومين هستند ـ و طريقه انسان كه به حسب ظاهر، همان شريعت خاص طايفه شيعه اماميه و به حسب باطن، همان حقيقت مختص به طايفه صوفيه ـ يعنى ارباب توحيد و اهل الله ـ است و نيز در پى تطبيق ظاهر و باطن با يكديگر بوده ام، و در نهايت، حقانيت هر دو گروه و حقيقت هر دو قاعده را محقّق ساختم... و سخنم اين شد كه «الحمد لله الذى هدانا لهذا و ما كنا لنهتدى لولا ان هدانا الله».[5]

بنابراين، حقانيت هر دو طايفه را قبول دارد، گرچه معتقد است كه يكى بر شريعت و ديگرى بر حقيقت تمركز يافته است. و هر دو را در صراط مستقيم مى داند، اگر چه هر يك ديگرى را طرد كند، چرا كه هر يك بخشى از حقيقت را داراست.[6]

 بنا براين ضرورى است كه هر يك از دو گروه بكوشد تا از گروه ديگر، بخش ديگر حقيقت را فراگيرد، تا از هر جهت به كمال دست يابد.

 

اين ويژگى يعنى بر حق دانستن دو طايفه متباين، از مختصات سيد حيدر آملى است. در جايى آورده است كه صوفيانْ مؤمنان ممتحَن اند[8]

 

سيد حيدر، در ادامه سخن، به علل اينكه چرا هر يك از صوفيه و شيعه يكديگر را طرد مى كنند، مى پردازد و مى نويسد:

 

«اگر هر يك از شيعه و صوفيه ديگرى را ردّ مى كند، به خاطر عملكرد كسانى است كه در اسمْ شيعه يا صوفى اند، امّا در واقع نه صوفى هستند و نه شيعه; مثلا مردم به خاطر رفتار و كردار كسانى كه فقط در اسم شيعه هستند، همانند اسماعيليه، زيديه، كيسانيه، غلات و... بر شيعه عيب مى گيرند،[10]

 

سيد در اينجا به شدت با فرقه هاى ديگر شيعه برخورد مى كند و تعابيرى به كار مى برد كه حداقل با انديشه عرفانى او چندان سازگار نيست.

 

او مى گويد:

 

«طوايف زيادى كه خود را شيعه مى دانند و مى نامند، نه تنها شيعه نيستند، كه در نزد شيعه كافر به شمار مى آيند».[11]

 

امّا گروههايى كه با صوفيه در اسم شريكند و مردم به خاطر عملكرد آنها بر صوفيه عيب مى گيرند، فرقه هايى چون: اباحيّه، حلوليّه، اتحاديّه و معطِّله هستند.[12]

 

سيد در اواخر كتاب جامع الاسرار پا را فراتر نهاده و منظور از صوفى را افرادى چون: سلمان، اويس قرنى، ابويزيد بسطامى، كميل بن زياد نخعى و جنيد بغدادى ـ كه شاگردان ائمه بوده اند ـ مى داند، نه صوفيه اين زمان كه در واقع صوفى نيستند، همانند علماى اين زمان كه در حقيقت عالم نيستند.[13]

 

 

علل تشيّع صوفيه

 

سيد حيدر بعد از آنكه هر يك از صوفيه و شيعه را شيعه تلقى مى كند، مباحثى مطرح مى كند كه مقصود او از تشيّع صوفيه را روشن مى سازد. وى علت تشيّع صوفيه را در آن مى داند كه صوفيه حامل اسرار ائمه هستند. سيد قبل از اثبات اين مطلب، اشاره مى كند كه اصحاب شيعه ما قبول ندارند كه صوفيه حامل اسرار ائمه باشند و قبول ندارند كه اين اسرار در غير ائمه هم يافت شود و صوفيه را كاملا منكرند و آنها را به كفر نسبت مى دهند.

 

سپس مى گويد:

 

«ما مى خواهيم حامل اسرار ائمه بودن صوفيه را برهانى كنيم و اثبات كنيم كه اينان «مؤمن ممتحن» هستند».

 

او استدلال را با كلام امام على(ع) در مورد تقسيم مردم شروع مى كند كه طبق آن، مردم سه دسته اند: «عالِم ربّانى و متعلِم على سبيل النجاة و همَج رِعاع... ».

 

سپس مى نويسد:

 

«صوفيه از قسم اوّل نيستند، چون قسم اوّل مختص به پيامبر و ائمه است و از قسم سوّم هم نيستند، چرا كه اينان اوليا و خلفاى خدايند و شأنشان برتر از آن است كه از قسم سوم باشند; پس ثابت مى شود كه از قسم دوّمند. سپس اين مطلب را بيان مى كند كه ائمه فرموده اند: «ما داراى اسرار هستيم».

 

آن گاه مى نويسد:

 

«اى شيعه! تو خود اقرار دارى كه حامل اسرار نيستى، بلكه حامل اسرار، آنها هستند...».

 

بعد استدلال را به صورت «ان قلت، قلت» بيان مى كند، كه اگر كسى از شيعه بگويد:

 

«صوفيه نه حامل اسرارند و نه اهل سر، بلكه اسرار همان است كه در نزد شيعه است، مى گوييم اين از چند حال خارج نيست. اگر علوم ائمه و اسرارشان همان باشد كه در دست توست، در اين صورت لازم نبود كه ائمه اين همه به كتمان آن سفارش كنند، زيرا علوم شريعتى كه در اختيار توست، نه تنها كتمانش واجب نيست، بلكه اظهارش بر فراز منبرها واجب و پوشاندنش كفر است... و اگر معتقد باشى كه اسرار ائمه و علومشان منحصر است در آنچه كه تو بر آن هستى، اين اعتقادى فاسد و گمانى دروغ و نادانى كامل به كمالات و مراتب ائمه است; زيرا آنچه تو بر آن هستى، مرتبه اى از مراتب و درجه اى از درجات آنها، بلكه پايين ترين آن درجات است، و اگر بگويى چرا جايز نيست كه اسرار ذكر شده در بيانات ائمه همان چيزى باشد كه در بين اماميه و از حيث ظاهر در مذهب دوازده امامى مطرح است؟ پاسخ مى دهيم كه اگر چنين بود، اين همه مبالغه ائمه در لزوم حفظ اسرار وجهى نداشت. در حالى كه خود ائمه براى آشكار ساختن آن، با شمشير قيام كردند و روشن است كه امام على(ع) از زمان وفات پيامبر(ص) تا هنگام شهادت خود مشغول مبارزه بود، تا آنجا كه هزاران نفر از منكران و مخالفان طريقت و شريعت پيامبر(ص) را به هلاكت رساند و روشن است كه اين گفتار به سخن كودكان و ديوانگان نزديك تر است».

 

سپس اين مسأله را مطرح مى كند كه اگر كسى بگويد:

 

«ما فرق بين مؤمن ممتحن و غير ممتحن را مى پذيريم، امّا چرا بايد صوفى مؤمن ممتحن باشد، بلكه ممكن است غير صوفى مؤمن ممتحن باشد، پاسخ مى دهيم: به صرف اينكه پذيرفتى كه حاملان اسرار ائمه طايفه اى مخصوص هستند، همين مقدار براى ما كافى است، ما نيز جز اين نمى گوييم. اگر اسم صوفيه بر شما سنگين است، به هر نامى كه مى خواهى آنان را بخوان. چون اختلاف نه بر سر اسم، كه در مسمّاست; يعنى همان معناى مخصوص و سرّ علوم كه معناى توحيد و سرّ وجود است. در عين حال، اگر معناى تصوّف و علت نامگذارى آنها را به اين نام مى فهميدى، از پذيرش نام و روش آنها خوددارى نمى كردى; چرا كه تصوف يعنى متّصف شدن به اخلاق الهى در كردار و دانش و حال; و چه كمالى برتر از اين!

 

آن گاه مطالب ديگرى را در معناى تصوف نقل مى كند و مى گويد:

 

صوفى كسى است كه در ظاهر با احكام شريعت مخالف نباشد و در باطن در پى حقايق برآيد و از مال دنيا چيزى نداشته باشد و چيزى را براى چيزى جمع نكند.[14]

 

سيد قسمت ديگرى از مباحث مربوط به اسرار ائمه را در بخش انتساب خرقه صوفيه به ائمه ذكر كرده است. اين بحث در هر دو كتاب تفسير و جامع الاسرار آمده است; البته مطالب اين دو اثر كمى با هم تفاوت دارد. در جامع الاسرار، براى خرقه صورى چندان ارزشى قايل نبوده و مى نويسد:

 

«در نظر عوام صوفيه و غير صوفيه سرّى كه از امام على(ع) و فرزندانش نقل شده، عبارت است از خرقه و در نزد خواص عبارت است از سرّ ولايت».[15]

 

اما در تفسير مى نويسد:

 

«به اتفاق مشايخ و اكثر علما، در باب تصوف، «خرقه صورى» همان است كه جبرئيل به امر خداوند بر پيامبر پوشاند و امام على(ع) از دست پيامبر تحويل گرفت».[16]

 

به هر حال، آنچه مهم است، بحث از «خرقه معنوى» است. زيرا خرقه در نزد خواص و خواص از خواص موحّدين، عبارت است از سرّ ولايت و سرّ توحيد كه خداوند به واسطه جبرئيل يا غير او به آدم اعطا كرده و به همين صورت تا به امام على(ع) و از آنجا به فرزندانش رسيده است. منظور از خرقه، لباسى نيست كه از پشم و پنبه و مانند آن باشد، كه خرقه اى اين گونه هيچ نقشى در كمال انسانى (كه بر هدايت و ارشاد پيامبران متوقف است) ندارد، بلكه نظير لباس تقواست، كه قرآن بدان اشاره مى كند. لباس تقوا اشاره است به پوشيدگى صاحب آن به جامه تقوا كه مقصود از آن، ورع و زهد و عبادت و تهذيب اخلاق ]و تخلّق[ به اخلاق الهى و ادب كردن نفس به آداب الهى است. چنان كه پيامبر فرمود: «تخلّقوا باخلاق اللّه».[17]

 

از مباحث ديگرى كه وى در باب خرقه مطرح كرده، خرقه هزار ميخى است.

 

او مى گويد:

 

«مراد از اين خرقه لباسى نيست كه برخى از صوفيه مى پوشند و براى مرتب كردن و زينتش تلاش مى كنند، بلكه مراد تهذيب نفس از صفات ذميمه هزارگانه و آراستن آن به هزار صفت حميده است و زدودن هر صفت از نفس، به منزله كوبيدن ميخى است بر ديوار».[18]

 

 

صوفيان شيعه از نظر سيد حيدر

 

سيد حيدر بر اساس تفكر خاص خود، عده اى از مشاهير را كه هيچ يك از دانشمندان شيعى در عداد شيعيان ذكر نكرده اند، از شيعيان مى داند. از آن جمله حسن بصرى است. سيد او را در سلسله صوفيانى مى داند كه با امام على(ع) ارتباط داشته است و حتى در مورد او مى گويد:

 

«وى از برترين شاگردان و مريدان امام على(ع) بوده است».[19]

 

يكى ديگر از اين افراد، فخرالدين رازى است; البته عبارت او در مورد فخرالدين رازى با عبارتش در مورد حسن بصرى متفاوت است. او از يك سو همه سلسله هاى عرفانى را به ائمه ختم مى كند[20] و از سوى ديگر اظهار مى دارد كه عده اى از علوم رسمى بازگشتند و به عرفان رو آوردند.

 

سپس مى نويسد:

 

«فمنهم الامام العالم و الفاضل الكامل فخرالدين الرازى رحمه الله».[21]

 

البته ممكن است افراد ديگرى نيز بكوشند تا فخر رازى را شيعه جلوه دهند، امّا ملاك آنها با ملاك سيد حيدر متفاوت است.

 

سيد حيدر، غزالى را نيز از همين گروه مى داند و مى نويسد:

 

«فمنهم الامام الكامل المحقق محمد بن محمد الغزّالى رحمة الله عليه».[22]همچنين شقيق بلخى، معروف كرخى، سرى سقطى، جنيد بغدادى و شبلى را با همان ملاك خاص خود شيعه مى داند; معيار او با معيار علماى ديگرى چون فيض كاشانى متفاوت است.

 

فيض در المحجة البيضاء غزالى را شيعه مى داند، اما از آن جهت كه غزالى در كتاب سرّالعالمين اظهار تشيّع كرده است،[24] ولى سيد حيدر در مورد محى الدين بالاترين ستايشها را دارد.

 

 

مسائل كلامى سيد حيدر

 

على رغم اينكه سيد حيدر توسّعى در معناى تشيّع قايل شده است و در نهايت به خاطر علاقه فراوانش به صوفيه، آنها را در دايره تشيّع گنجانده است، با اين حال، حاضر نيست كه به هيچ وجه كمترين نقدى نسبت به عقايد كلامى تشيّع رسمى پيش بيايد، چنان كه قبلا هم اشاره شد. شايد بتوان گفت كه او هم تشيّع رسمى و هم تصوف را ناقص مى داند و در عين اينكه تصوف را برتر از تشيّع به شمار مى آورد، هر دو را با هم يك تشيّع كامل مى داند، بنابراين، هيچ كس حق ندارد چيزى از تصوف يا تشيّع بكاهد.

 

از اين روست كه او در بحثهاى فراوانى، دقيقاً نظير متكلمين رسمى شيعه مى انديشد، كه به برخى از اين بحثها اشاره مى شود. وى در اثبات اصل امامت، به آيات تطهير، مباهله، مودّت قربى و احاديث ثقلين، غدير، منزلت و حديث جابر و سلمان استدلال كرده است.[25]

 

او بحث امامت را از منظر كلامى در دو كتاب تفسير و جامع الاسرار مشروحاً ذكر مى كند و در همين بحث است كه در دفاع از انديشه كلامى شيعه رسمى (در مقابل تشيّع صوفيه)، برخى از صوفيه را مورد شديدترين حملات قرار مى دهد و مى گويد:

 

«و كأنّى بشخص صوفى سنّى مسلسل بسلاسل التعصب و الجدال، محجوب بحجاب اهل التقليد و ارباب المقال، يقول لِمَ يخصصّ الشيعة ائمتهم بالاثنا عشر اماماً و اية فائدة فى هذا الاعداد».[26]

 

البته اين مطلب را در كتاب جامع الاسرار با لحن ملايم ترى مطرح كرده و مى نويسد كه:

 

«بعضى از صوفيه در حصر تعداد ائمه به دوازده تن و معصوم دانستن آنان و در اصل معناى عصمت سؤالات و اشكالاتى دارند».[27]

 

در جاى ديگر در توضيح اين جمله محى الدين در فصوص كه آورده: «و ان كان خاتم الاولياء تابعاً فى الحكم لما جاء به خاتم الرسل من التشريع». عبارت قيصرى را نقل مى كند كه نوشته است:

 

«سزاوار است توهم نشود كه مراد از خاتم اوليا حضرت مهدى است، چراكه شيخ خود تصريح كرده كه مقصود، حضرت عيسى است كه از ناحيه عجم ظاهر مى شود; در حالى كه حضرت مهدى از اولاد پيامبر است و از ناحيه عرب ظهور مى كند».[28]

 

آن گاه سيد حيدر در ادامه مى نويسد:

«و اظهار هذا الكلام من القيصرى و مخالفته للمشايخ المعظمين و استاذه و شيخه ليس الاّ من اظهار التسنن مع التصوف ترويجاً لمرتبته عند الجمهور».[29]

 

و هم چنين در بحث از خاتم ولايت مطلقه و مقيده، كه محى الدين، حضرت عيسى را «خاتم ولايت مطلقه» و خود را به عنوان «خاتم ولايت مقيده» معرفى مى كند، مى نويسد:

 

«به نظر من ـ كه مى دانم خلاف واقع نيست ـ مرتبه و مقام كمترِ كمترين وزراى مهدى، به مراتب بالاتر و برتر از مقام محى الدين و نظاير اوست، و نسبت محى الدين با حضرت مهدى، نظير نسبت عرش و حوالى آن با قلب عارف در سخن بايزيد است كه گفته: «لو ان العرش و ما حواه مائة الف الف مرة فى زاوية من زوايا قلب العارف لما احسّ به».[30]

 

سپس مى نويسد:

 

«منظور از اين كلام، آن است كه محى الدين و يك ميليون فرد ديگر نظير او ـ بلكه چندين برابر اين تعداد ـ نسبت به حضرت مهدى، همين نسبت را دارند».[31]

 

 

سيد حيدر و تقيه

 

در مبحث تقيه، سيد حيدر تفسيرى از تقيه ارائه مى كند كه با ديدگاه صوفيه سازگار است و سپس شواهدى از بيانات ائمه بر آن اقامه مى كند. تقيه رايج در بين شيعه، در برخورد با حاكمان و سياستهاى آنان است. حتى مواردى كه تقيه در مقابل فقيهى صورت مى پذيرفته، از آن جهت بوده كه فقيه وابسته به حكّام بوده است، اما سيد تحليل ديگرى ارائه مى كند.

 

وى در بحث مبسوطى كه در مورد اسرار ائمه ـ عليهم السلام ـ دارد، روايات متعددى را نقل مى كند، از جمله، اين بيان امام صادق(ع) را كه امرنا هوالحق و حق الحق و هو الظاهر و باطن الظاهر و باطن الباطن و هو السرّ و سرّ السّر و السرُّ المستسّر و سرّ مقنع بسرّ[32] ذكر مى كند و مى گويد: حضرت كه فرموده اند: تقيه دين من و دين پدران من است و كسى كه تقيه ندارد دين ندارد، به كتمان سرِّ مطرح شده در حديث اشاره كرده اند و فتواى علماى ما به وجوب تقيه نيز در همين مورد است.

 

سپس به عنوان مصداقى براى تقيه ذكر مى كند كه امام على(ع) در روز عيد فرمودند: «به خدا قسم اگر ابوذر آنچه را كه در قلب سلمان بود مى دانست، او را مى كشت». و بعد هم اشعارى منسوب به امام سجاد ـ عليه السلام ـ را در همين معنى نقل مى كند

 

انى لاكتم من علمى جواهره***كيلا يرى الحقَ ذو جهل فيفتننا

 

و قد تَقَدَّمَنا فيها ابوحسن***مع الحسين و وصىّ قلبها الحسن

 

يا رُبَّ جوهرِ علم لو ابوح به***لقيل لى انت ممن يعبد الوثنا

 

ولأستحَلَّ رجال مسلمون دمى***يرون اقبح ما يأتونه حسناً[33]

 

يعنى: «من گوهرهاى دانش خويش را پنهان مى كنم مبادا كه نادانى با ديدن حق، ما را به فتنه بيفكند. در اين امر، امام على و امام حسن و امام حسين از ما پيشى گرفتند. چه بسا گوهر دانشى كه اگر آشكارش كنم، به بت پرستى متهم خواهم شد و مسلمانان خونم را حلال شمرند اينان زشت ترين كارى را كه انجام مى دهند، نيكو انگارند».

 

در ادامه مى گويد:

 

«روايات نقل شده در اين زمينه از حدّ و حصر بيرون است».

 

 سيد حيدر و علوم حقيقى و اعتبارى عرفانى

 

بر اساس همين ديدگاه، سيد ارزش چندانى براى علوم اعتبارى قائل نيست و در بحث مفصلى كه درباره علوم كسبى مطرح مى كند، مى گويد:

 

«حدود هشتاد سال وقت لازم است كه شخص بتواند علوم كسبى را فرا گيرد و تازه دريابد كه جاهلى مغرور، متكبر، پيرو شيطان و هواى نفس و به دور از حق و اهل حق است آيه قل هل ننبّئُكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعاً در حق او نازل شده است. اما تحصيل علوم حقيقى در نهايت آسانى است، چرا كه بر صفاى باطن متوقف است. اگر قايل به كسب باشيم، اين تحصيل ممكن است در يك ساعت و يك روز يا يك شب حاصل شود. اما اگر آن را يك موهبتى الهى بدانيم، ممكن است در كمتر از اين هم تحقق پيدا كند».[34]

 

از ابن ميثم بحرانى نيز نقل مى كند كه گفته است:

 

«حقى كه در آن هيچ ترديدى راه ندارد، مسير موحدان از اهل الله است كه صوفيّه ناميده شده اند».[35]

 

 

امام و قطب

از نكات ديگرى كه سيّد بر اساس بينش خاص خود بدان پرداخته، بحث از امام و قطب است. او اظهار مى دارد كه قطب و معصوم، يا قطب و امام، دو لفظ مترادف اند كه در مصداق بر شخص واحد صادق هستند.[36]

 

 

كتابنامه :

 

1. اعيان الشيعه، سيد محسن الامين، حقّقه و اخرجه حسن الامين، دارالتعارف للمطبوعات: بيروت.

 

2. الذريعة الى تصانيف الشيعة، شيخ آقابزرگ طهرانى، دارالاضواء: بيروت، الطبعة الثانية، 1403.

 

3. رياض العلماء، ميرزا عبدالله افندى الاصفهانى، تحقيق السّيد احمد الحسينى، مطبعة الخيام، 1401.

 

4. بشارة الشيعه، فيض كاشانى.

 

5. المحجة البيضاء، مولى محسن فيض كاشانى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات: بيروت، الطبعة الثانية، 1403.

 

6. فهرست نسخه هاى عكسى، مركز احياى ميراث اسلامى، زير نظر سيد احمد حسينى اشكورى، نگارش سيد جعفر و سيد صادق حسينى اشكورى، چاپ اول: قم 1377.

 

7. تفسير المحيط الاعظم، سيد حيدر آملى، مقدمه و تعليقه: سيد محسن موسوى تبريزى، مؤسسة الطباعة و النشر وزارة الثقافة و الارشاد الاسلامى: تهران، الطبعة الاولى.

 

8. جامع الاسرار، سيد حيدر آملى، تصحيحات و مقدمه: هانرى كربن و عثمان اسماعيل يحيى، انجمن ايرانشناسى فرانسه، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ دوم، 1368.

 

9. نص النصوص، سيد حيدر آملى، با تصحيحات و دو مقدمه از هانرى كربن و عثمان اسماعيل يحيى، انتشارات توس، چاپ دوم، 1367.

 

10. الصلة بين التصوف و التشيّع، كامل مصطفى شيبى، دارالاندلس، بيروت ،الطبعة الثانية.

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

[1]. الصلة بين التصوف و التشيع، ج 1، ص 457.

 

[2]. مؤلف اعيان الشيعه، به دليل شرح او بر فصوص محى الدين، وى را غالى در تصوف دانسته است (اعيان الشيعه، ج 6، ص 272) و از صاحب رياض نقل مى كند كه به جهت عدم رضايت از تصوف او، سزاوار نبود كه شرح حال وى را در بخشى كه آورده، ذكر مى كند، اما اين كار را به خاطر پيروى از ديگران انجام داده است (همان جا). همچنين صاحب رياض، تعريف و تمجيد سيد از حسن بصرى را ذكر مى كند كه گفته: حسن بصرى از شاگردان امام على(ع) بوده است و در ادامه اضافه مى كند: اين سخن شگفتى است، چرا كه حسن بصرى از دشمنان امام على(ع)، بلكه از محاربين با آن حضرت بوده است (رياض، ج 2، ص 220).

 

[3]. جامع الاسرار، ص 611; كتابى به نام كشكول فيما جرى على آل الرسول وجود دارد كه درباره پيشوايان شيعه و انديشه هاى شيعى است. در مورد نويسنده اين كتاب نظريات گوناگونى ابراز شده است. برخى گفته اند كتاب از سيد حيدر آملى است. آقابزرگ تهرانى در الذريعه اشاره مى كند كه جمهور اين كتاب را به سيد حيدر نسبت داده اند، اما صاحب رياض مى نويسد: كتاب از حيدر آملى ديگرى است كه قبل از سيد حيدر آملى صوفى معروف مى زيسته است. خود آقابزرگ نيز اين نظريه را مى پذيرد. شيخ حر عاملى، آن را از علامه حلى دانسته، اما شيخ يوسف بحرانى نظر او را ردّ كرده است (ر.ك: الذريعه، ج 18، ص 82). به هر حال آنچه مسلم است، اين است كه كتاب ياد شده نه از علامه حلى است، چرا كه تاريخ كتابت آن سال 735 هـ . است و علامه در سال 726 هـ . رحلت كرده و نه از سيد حيدر صوفى، چون سيد حيدر در جامع الاسرار آورده كه ما عبارت يكى از فضلا را نقل مى كنيم و از ص 239 شروع به نقل قول كرده، مى نويسد: «اول ذلك النقل...» و در ص 242 مى گويد: «هذا آخر النقل المذكور» كه حدود چهار صفحه عين عبارات كشكول را نقل كرده است. همچنين در تفسير المحيط الاعظم (ج 2، ص 537 ـ 539) در بحث اينكه صاحب هر شريعتى دوازده وصى داشته است، نه بيشتر و نه كمتر، مى نويسد: «و من جملة ذلك قول بعض العلماء...» كه در اينجا نيز حدود دو صفحه از عبارات كشكول را نقل مى كند. در حالى كه در كشكول هيچ اثرى از اين عبارت (من جمله ذلك قول بعض العلماء) نيست و اين نشان مى دهد كه مطالب مورد نظر، سخن مؤلف آن است و آن را از جايى نقل نمى كند. بنابراين، نمى توان احتمال داد كه كشكول نيز اثر سيد حيدر بوده و او در هر سه كتاب، مطلب را از كس ديگرى نقل كرده است.

 

[4]. جامع الاسرار، ص 4.

 

[5]. همان، ص 5.

 

[6]. فهرست نسخ خطى مركز احياء ميراث اسلامى (ج 1، ص 362) از كتابى گزارش مى دهد كه احتمالا در قرن دوازدهم تدوين شده و مؤلف آن، عقيده صوفيان را در باب توحيد و نبوت و امامت جمع آورى كرده و در صدد اثبات آن است كه شيعه حقيقى همان جماعت صوفيان هستند.

 

[7]. اشاره به حديث معروف «ان امرنا صعب مستصعب لا يحتمله الا ملك مقرب او نبىّ مرسل او من امتحن الله قلبه للايمان». سيد حيدر آخر حديث (مؤمن امتحن...) را مخصوص صوفيه مى داند.

 

[8]. جامع الاسرار، ص 47.

 

[9]. همان جا.

 

[10]. همان، ص 221.

 

[11]. سيد در اينجا نظر خاص خود را بيان كرده است; زيرا در شيعه كسى حكم به كفر اسماعيليه و زيديه نكرده است.

 

[12]. جامع الاسرار، ص 48 و 615.

 

[13]. همان، ص 614.

 

[14]. ر.ك: جامع الاسرار، ص 36 ـ 48 (با تلخيص).

 

[15]. همان، ص 229 ـ 230.

 

[16]. تفسير، ج 1، ص 519 ـ 520.

 

[17]. همان، ص 524 ـ 525.

 

[18]. همان، ص 526.

 

[19]. جامع الاسرار، ص 4.

 

[20]. او نه تنها عرفان، بلكه تمامى علوم را به ائمه ختم مى كند; علومى نظير: فصاحت، نحو، تفسير، فقه (حنفى، شافعى، حنبلى، مالكى و شيعه اماميه)، علم كلام (معتزله، اشاعره، شيعه و خوارج) و نيز علوم فلسفى و تصوف; و معتقد است كه منبع تمام اين علوم ائمه، اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بوده اند (نص النصوص، ص 213 ـ 216).

 

[21]. جامع الاسرار، ص 488.

 

[22]. همان، ص 493 ـ 494.

 

[23]. المحجة البيضاء، ج 1، ص 1.

 

[24]. بشارة الشيعه، ص 150.

 

[25]. تفسير، ج 1، ص 419، 502، 509، جامع الاسرار، ص 249، 251، 252.

 

[26]. تفسير محيط اعظم، ج1، ص 541.

 

[27]. جامع الاسرار، ص 231.

 

[28]. جامع الاسرار، ص 435.

 

[29]. همان، ص 436.

 

[30]. همان، ص 444، در اينجا سيد حيدر شديدترين حملات را متوجه محى الدين مى كند. با اين حال، در جاهاى متعدد از وى ستايش نموده و آن ستايشها با اين عبارات تهافت دارد. به هر حال، سيد حيدر، در اينجا، در مقام يك شيعه رسمى، چنين سخنانى را مطرح مى كند; در حالى كه براى نمونه در نص النصوص (ص 105 و 106) اظهار مى دارد: «شيخ حاتمى (محى الدين عربى) از اولياءالله است و از ولىّ خدا هم جز حق صادر نمى شود و صدور كذب از وى محال است. ولىّ حقيقى جز واقع نمى گويد، چون ولى حقيقى كسى است كه خداوند، گوش و چشم و زبان و دست و پاى او مى شود و كذب از وى محال است; چون با دلائل قطعيه ثابت شد كه انسان كامل افضل از فرشتگان است ... و شيخ حاتمى هم از بزرگان اوليا است». حال چگونه اين ولىّ كامل كه به قول سيد، كتاب فصوص را از دست پيامبر گرفته و خود را خاتم ولايت مقيده مى خواند، بايد اينگونه مورد انتقاد قرار گيرد؟ آيا محى الدين به خطا رفته است يا سيد حيدر؟ واللّه اعلم.

 

[31]. همان، ص 444.

 

[32]. جامع الاسرار، ص 33.

 

[33]. همان، ص 34 و 35.

 

[34]. همان، ص 533 ـ 534.

 

[35]. همان، ص 498.

[36]. همان، ص 223. چنانكه در ابتدا نيز اشاره شد، در بيانات سيد حيدر آملى نكات قابل نقدى وجود دارد، حتى گاهى به نظر مى رسد كه سخنان خود وى با هم تهافت دارند، اما در اينجا هدف ما صرفاً گزارشى از ديدگاه او بود. به خواست خداوند در مقاله اى مستقل نقدهايى را كه مى توان در باب انديشه سيد مطرح نمود و مخصوصاً تهافت هايى را كه در سخنان او هست، بيان خواهيم كرد. در ضمن بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه او نخستين متفكر شيعى است كه كوشيده با حفظ دو طرف تصوف و تشيّع رسمى، انديشه اى نو ارائه دهد و از اين جهت تلاش وى قابل تقدير و تحسين است.

 

منبع: فصلنامه هفت آسمان/شماره دو

 
 
Top!