| امامت و حكومت از نگاه اِباضيه / حميد ملك مكان |
|
|
| 23 ارديبهشت 1386 ساعت 12:12 | |
|
اشارهاباضيه پيروان عبدالله بن اباض تميمى (درگذشته در حدود هشتاد هجرى قمرى) يكى از نخستين فرق اسلامىِ انشعاب يافته از فرقه خوارج قلمداد مى شود كه پيدايش آن به سال 65 هجرى قمرى بازمى گردد. اباضيان به رغم تعداد اندكشان تا به امروز در كشور عمان و شمال افريقا تداوم يافته اند.
در ديدگاه اباضيه، امامت و حكومت يكى از مسائل اساسى و كليدى به شمار مى آيد، اگرچه آنها به آن رويكردى فقهى ـ تاريخى دارند. مراحل امامت يا مسالك مذهب اباضى، يعنى ظهور، دفاع، شراء و كتمان، و برخورد پيروان آن با مخالفان خود سبب شده تا اين فرقه اسلامى همچنان حيات داشته و حتى داراى حكومت و حكمرانى باشد. در عين حال ديگر انديشه هاى كلامى آنان در باب تعريف امامت، گزينش امام، شروط و اوصاف امام، مقاصد و اهداف امامت نيز مى تواند حائز اهميت و درخور تأمل باشد كه اين مقاله بدانها پرداخته است. مقدمه[1]اباضيه را يكى از فرقه هاى نخستين اسلامى مى دانند كه تاريخ پيدايش آن به قرن اول هجرى بازمى گردد و تا به امروز نيز ادامه يافته است. بروز و ظهور اين فرقه از دوران «محكمه نخستين» و ردّ نظريات نافع بن ازرق ــ بنيانگذار فرقه ازارقه خوارج ــ بوده است و همين سبب شده كه اغلب مصادر غيراباضى ــ فرقه نويسان اسلامى ــ آنان را فرقه اى انشعاب يافته از خوارج قلمداد كنند، ولى منابع اباضى به شدت منكرند كه جزء خوارج باشند ونويسندگانى را كه اباضيه را از خوارج دانسته اند موردسرزنش و ملامت قرار مى دهند.[2]به هر حال اينكه اباضيه شاخه اى از خوارج يا فرقه اى مستقل از فرق اسلامى است بايد در مقاله اى به طور جداگانه مورد تحقيق قرار گيرد. اين مقاله ناظر به «آراى كلامىِ اباضيه در باب امامت و حكومت» است كه تعريف امامت، وجوب امامت و دلائل آن، نحوه تعيين و انتخاب امام، مراحل امامت، شرائط و اوصاف امام، عزل امام و خروج بر وى، وظايف و مقاصد امامت را شامل مى شود. در پايان نيز از روابط اباضيان با مخالفان دينى و مذهبى سخن رفته است.قبل از ورود به بحث ذكر چند نكته لازم به نظر مى رسد; اول آنكه اباضيه به مانند ديگر فرق اسلامى به جز شيعه «امامت و خلافت» را از مسائل فرعى و فقهى و به عنوان واجب كفايى مى دانند. البته آنان براى امامت اهميت خاصى قائلند و در مواردى از آن به «الامامة العظمى» تعبيركرده اند،[4]دوم آنكه اگرچه فرق اسلامى به طور عام و اباضيه به گونه خاص در اساس و اعتقاد، در باب امامت با شيعه اختلاف نظر دارند، در عمل و نيز در پاره اى از مسائل با شيعه در دوران غيبت كبرا شباهت هايى نيز دارند كه درخور توجه است; نمونه بارز آن جنبه سياسى امامت مى باشد كه آنان به اين مسائل رويكردى سياسى دارند. البته اين مسأله اختصاصى به اباضيه و حتى اهل سنت ندارد، بلكه مى توان «حكومت و رهبرى در غير شيعه» را با حكومت شيعى در دوران غيبت كبرى از نگاه تاريخى و سياسى ــ و جدا از جنبه اعتقادى و كلامى ــ مقايسه كرد.نكته آخر آنكه اباضيه آراى سياسى ـ مذهبى خويش را صرفاً در باب حكومت خلاصه نمى كنند، بلكه آنان آراى سياسى ـ اعتقادى بسيار مهم و اساسى ديگرى را نيز در قلمرو «امر به معروف و نهى از منكر»، «ولايت و برائت»، «تقيه»، «خلفاى سه گانه و ديگر صحابه»، و از همه مهم تر در مورد «امام على عليه السلام» مطرح مى كنند كه به نظر مى رسد بايد دريك يا چند مقاله مستقل ديگرى طرح و مورد تحقيق و بررسى قرار گيرد. توضيح برخى واژگاندر ديدگاه بعضى از اباضيه به حاكمى كه حيطه نفوذى و دستورات وى محدود و معين است «امير» مى گويند، ولى «امير المؤمنين» غالباً بر امامى اطلاق مى گردد كه نفوذ او بر تمام بلاد اسلامى گسترده باشد، لذا از آنجا كه اباضيه از آغاز پيدايش تاكنون نتوانسته اند به چنين نفوذى دست يابند براى ائمه خويش از اين لقب استفاده نمى كنند و خود را مستحق آن نيز نمى دانند.[7]بعضى از نويسندگان اباضى نظر مساعدى نسبت به استفاده از القاب «سلطان» يا «پادشاه» ]مَلِك[ ندارند، زيرا مفهوم سلطان را همراه با ظلم و ستم و تصرف به غير حق، و مفهوم مُلك را اخذ به ناحق و اعطاى به غير حق مى دانند، لذا صحيح نمى دانند كه امام عادل با عنوان سلطان و پادشاه مورد خطاب قرار گيرد.[8] علاوه بر اين عناوين و القاب در اباضيه، عناوين ديگرى را چون «إمام الدفاع»، «إمام البيعه»، «إمام اهل التحقيق»، «إمام الشراء» و «إمام الدين» نيز به كار مى گيرند كه در ادامه مقاله بدانها خواهيم پرداخت. تعريف امامتدر ديدگاه قطب الائمة اطفيش (1236ـ1332ق)، امامت عبارت است از: «رياست عمومى در امور دين و دنيا براى شخصى كه وى در اين مقام جانشين پيامبر در اقامه دين و حافظ حوزه شريعت است».[13] آنچه از تعاريف امامت در اين باره به دست مى آيد اين است كه امامت در نزد اباضيه با ديدگاه ديگر فرق اسلامى داراى شباهت زيادى است; امامت يعنى رياست عمومى در دين و دنيا براى جانشين پيامبر. اگر اين تعاريف با تعاريف نويسندگان شيعه و سنى مقايسه شود به قرابت تعاريف پى خواهيم برد، چنان كه شيخ مفيد (د. 413ق) در تعريف امامت مى گويد: «امامان جانشينان پيامبران در اجراى احكام و برپاداشتن حدود الاهى و پاسدارى از شرائع و تربيتِ بنى نوع بشرند».[16] وجوب امامتاباضيه برخلاف خوارج[22]به نظر خميس بن سعيد شقصى (د. قرن يازدهم هجرى)، نويسنده كتاب منهج الطالبين و بلاغ الراغبين نيز امامت يكى از فرائض و واجبات خداوند است. البته وى وجوب آن را كفايى مى داند كه اگر بعضى بدان اقدام نمايند از ديگران ساقط مى گردد.[23] نورالدين سالمى (د. 1332ق) يكى از انديشمندان و نويسندگان اباضيه در شرح خويش بر مسند ربيع بن حبيب، امامت را به دليل كتاب و سنت و اجماع و استدلال واجب دانسته و در غاية المراد خود نيز در قالب دو بيت شعر به وجوب آن تصريح كرده است:ان الامامة فرض حينما وجبت *** شروطها لا تكن عن رفقها غَفِلاو باطلٌ سيرة فيها الامامة فى اثنين *** لوبلغا فى المسجد ما كملا[24]و بالاخره اينكه على يحيى معمر (1337ـ1400ق) از نويسندگان معاصر اباضيه، در اين باره چنين نگاشته است: «بنابه عقيده اباضيه بر مسلمانان واجب است كه حكومت عادلانه اى را اقامه نمايند كه مطابق روش شرع اسلامى حركت كند، احكام الاهى را اجرا نمايد، اقامه حدود كند، از حقوق مردم محافظت نمايد، رد مظالم كند و از مرزهاى اسلامى دفاع كرده، دعوت اسلامى را به بلاد كفر ]سراسر جهان[ برساند».[25]از مطالب مذكور به دست مى آيد، كه: يكم، اباضيه به وجوب امامت معتقدند، البته وجوب آن را كفايى مى دانند;دوم، آنان اين وجوب را از طريق كتاب، سنت، اجماع و عقل اثبات مى كنند; دليل كتاب، آيه 59 سوره نساء است: «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم» و آيه 71 سوره اسراء كه: «يوم ندعو كل أناس بامامهم» و غير آن مى باشد. دليل سنّت، گفتار پيامبر ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ است كه فرمودند: «اطيعوا ولاة امركم»، «ان امر عليكم عبد حبشى مجدع الانف فاسمعوا له و اطيعوا ما اقام فيكم كتاب الله» و غير آن. دليل اجماع، عمل مهاجرين و انصار پس از رحلت پيامبر در سقيفه بنى ساعده است كه آنان اگرچه در مصداق اختلاف داشتند، هيچ يك در وجوب امامت اختلاف نداشتند. دليل عقلى و استدلالى، اين است كه خداوند حدود خود را واجب فرموده است، لذا اقامه حدود، عدالت اجتماعى، حفظ مرزهاى اسلامى، امر به معروف و نهى از منكر و به طور كلى اجراى احكام شرعى و دينى صرفاً توسط ائمه و واليان آنها و نه عموم مردم امكان پذير است.[26]سوم، اين كه بعضى منابع مانند مقالات الاسلاميين اشعرى به نقل از على بن يحيى معمر[30] و يا ممكن است از آنجا كه فرقه نويسانِ پيش گفته اباضيه را از خوارج مى دانند و فرق خوارج نيز مانند نجدات، ازارقه و صفريه معتقدند كه امامت واجب نيست، لذا اين ديدگاه را به اباضيه نيز سرايت داده باشند.چهارم، اباضيه در عين اينكه براى امامت جنبه دينى و روحانى قائل شده اند و آن را حق خدا بر بندگان، و امامان را حجج الاهى و وارثان انبياء دانسته اند، وجوب و نصب امام را، به مانند اهل سنت و برخلاف شيعه، بر عهده مردم مى دانند نه از جانب خدا; چنان كه قطب الائمه اطفيش مى گويد: «اشاعره امامت را از فروعى مى دانند كه به افعال مكلفان تعلق دارد و نصب امام نزدآنان واجب سمعى است و در نزد ما نيز چنين است، البته عقل نيز به سبب آنكه اقامه حدود را صرفاً توسط امام عملى مى داند از اين جهت مى تواند بر نصب امام دلالت داشته باشد».[31] تعيين و انتخاب امامفِرَق اسلامى بر اين باورند كه يكى از راه هاى گزينش شخص براى مقام امامت، نص از جانب خدا و رسول وى ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ مى باشد. اما ديگر راه هاى گزينش امام، يعنى تعيين امام از سوى امام سابق، انتخاب شخص از طريق اختيار و بيعت مردم و نيز انعقاد امامت از طريق دعوت، قهر و غلبه ميان مسلمانان مورد اختلاف است; شيعه اماميه، اسماعيليه و جاروديه زيديه غير از نص راه ديگرى را نمى پذيرند، ولى ديگر فرق اسلامى و از جمله اباضيه معتقدند كه علاوه بر نص مى توان از طريق انتخاب و اختيارِ مردم نيز امام را تعيين كرد كه در ادامه مقاله بدان مى پردازيم و چنان كه خواهيم گفت آنان قبول ندارند كه در اين باره نصى وجود دارد. جايگاه اهل حل و عقداز آنجا كه اباضيه معتقدند كه پيامبر شخصى را براى امامت به عنوان جانشين خويش تعيين نفرموده است، آنان ناگزير به راه دوم، يعنى گزينش امام از طريق «بيعت و اختيار امت» روى آوردند. قطب الائمه براى آنكه هم اشكال شيعه را بر نظريه انتخاب اهل بيعت جواب بدهد و هم اين راه را تأييد كرده باشد، مى گويد: «انتخاب از راه بيعت گواه آن است كه امام از جانب خدا و رسولش منصوب گشته و حكم بيعت درباره امام مثل اجراى ساير احكام است، لذا بيعت، مثبِت امامت براى امام نيست، بلكه آشكاركننده امامت براى وى است».[33] در اينجا سؤالاتى مطرح مى شود; از جمله اينكه «اهل حلوعقد» چه كسانى هستند، چه شروطى دارند و تعداد آنان چند نفر است؟ابوبكر احمد بن عبدالله كندى مى گويد: «اهل حلوعقد جماعتى از اهل عدل و از چهره هاى سرشناس و مشهور مسلمانان هستند كه براى مردم حجيت دارند و از حيث علم، عدالت، استقامت و فضل، سرآمدِ عصر خويش مى باشند. مسئوليت آنان گزينش فردى است كه براى امامت لياقت و شايستگى دارد».[35]بنابراين نقش اساسى در گزينش امام را «اهل حلوعقد» ايفا مى كنند و ممكن است اين انتخاب هفته ها و احياناً ماه ها به طول انجامد. اما اينكه تعداد آنان چند نفر بايد باشد از موارد اختلافى اى است كه در بحث «امامت ظهور» بدان خواهيم پرداخت. مراحل امامتنكته نغز آنكه اساس نظريه امامت در اباضيه بر محور سيره شيخين، يعنى ابوبكر و عمر، سيره محكّمه نخستين نظير ابوبلال مرداس بن اديه و ديگر شخصيت هاى مشهور آنان بنا شده است،[36] از اين رو آنان ضرورت امامت را برخلاف ديگر فرق اسلامى داراى چهار مرحله تاريخى مى دانند كه از آن به مراحل يا انواع امامت و نيز «مسالك دين» يا راه هايى كه به اجراى احكام شرعى مى انجامد تعبير مى كنند. عنوان مسالك را از سوره طه آيه 53 برگرفته اند: «الذى جعل لكم الارض مهاداً و سلك لكم فيها سبلا».به نظر مى رسد كه يكى از عوامل اساسى استمرار و بقاء اباضيه از قرن اول تاكنون همين اعتقاد به مراحل اجتماعى و سياسى امامت است، از اين رو آنان در هيچ دوره اى از وجود امام در جامعه خويش بى بهره نبوده اند. اينك به حسب رتبه و درجه بندى به مراحل چهارگانه، يعنى «مرحله ظهور»، «مرحله دفاع»، «مرحله شراء» و «مرحله كتمان» پرداخته، شرايط هر يك را بازگو مى كنيم، البته شروط و اوصاف امام را در مرحله يا مسلك ظهور به طور كامل در بخش جداگانه اى مورد بررسى قرار خواهيم داد. مرحله ظهوربرترين مرحله و نوع امامت، مرحله ظهور است. در اين مرحله تمامى شروط براى انتخاب و نصب امام مهيا است و تشكيل حكومت و اجراى احكام اسلامى از قبيل اقامه حدود، اقامه نماز جمعه و جماعات، جمع آورى زكات و وجوه خيريه، اعطاى حقوق، رد مظالم، حفظ كيانِ اسلام و صدور آن به بلاد كفر، نگهبانى از مرزها و جهاد در برابر كفار واجب مى باشد.[37] اين نوع از امامت همان اصلى است كه مردم بدان امر شده اند و همان هدف اساسى اى است كه در ديگر مراحل امامت، يعنى دفاع، شراء و كتمان، براى اقامه آن سعى و تلاش مى شود.اباضيان براى مشروعيت امامتِ ظهور به آيات قرآن، سنت پيامبر و سيره شيخين تمسك مى كنند. آياتى كه براين مطلب دلالت دارند عبارتند از: «و لتكن منكم أمّة يدعون الى الخير ويأمرون بالمعروف وينهون عن المنكر فأولئك هم المفلحون»،[42]آنان در باب سنت پيامبر به دوران حكومت ده ساله پيامبر در مدينه و نيز خلافت شيخين پس از آن حضرت، استناد مى كنند. البته آنان به نمونه هاى عملى ديگرى كه پس از شيخين تا به امروز در جامعه اباضيه تشكيل يافته است نيز اشاره دارند. احمد بن سعيد شماخى (د. 928 ق) در اين باره چنين مى نويسد: «ظهور، همان اصل مأمورٌ به است كه پيامبر اكرم بر آن وفات يافت، زيرا كه حدود و سائر احكام مانند گرفتن صدقه، جهاد با مشركان... گرفتن جزيه از اهل كتاب، گرفتن غنائم و تقسيم آن با فرمان الاهى و ديگر احكامى كه پس از پيامبر اجرا مى شد، بدون امام به درستى تحقق نمى پذيرند، چنان كه پس از پيامبر ابوبكر، عمر، عبدالله بن يحيى كندى، جلندى بن مسعود، وارث بن كعب، غسان بن عبدالله، عبدالملك بن حميد، مهنا بن جيفر، صلت بن مالك...، و امامان مغرب، مانند ابوالخطاب معافرى و امام عبدالرحمان و فرزندانش متصدى اين امور بوده اند».[43] شماخى در اين بيان به سه نمونه امامت ظهور اشاره كرده است، يعنى امامت اباضيه يمن، امامت اباضيه عمان و امامت اباضيه مغرب يا دولت رستميان.ابواسحاق ابراهيم بن قيس حضرمى (د. قرن پنجم هجرى) شروط اوليه اى را براى امامت ظهور بيان كرده است: يكم، قيام كنندگان اباضى به حسب گمان خويش بتوانند بر اهل باطل غلبه كنند; دوم، عدد آنان چهل نفر مرد آزاد، بالغ، صحيح و سالم باشد; سوم، در ميان آنان شش نفر يا بيشتر از اهل علم به اصول دين و فقه، صالح و صاحب ورع وجود داشته باشد. اگر اباضيان چنين شروطى داشتند واجب است شخصى را كه در دين و علم و ورع، افضل است به امامت برگزينند.[44]از نظر قطب الائمه اطفيش مهمترين شروط عبارتند از: سلاح كه رمز قوت است و امام بدون آن نمى تواند از خويش دفاع كند و بر دشمنان فايق آيد و حتى امنيت داخلى نيز بدون سلاح امكان پذير نيست; كُراع يا وسائل و تجهيزات متناسب با زمان كه مردم بايد در اختيار داشته باشند; علم كه براى دولت به منزله عقل در بدن است، زيرا در واقع اين علماء هستند كه زمام امور را به دست مى گيرند; مال كه قوام امور بدان بستگى دارد و بدون مال هيچ دولتى ضمانت اجرايى مناسبى ندارد. اطفيش اين شرائط را بيان همان شرط «كفايت» مى داند كه پيروزى و استمرار دولت اباضى را تضمين مى كند.[45]عدّون جهلان علاوه بر اين شروط به سلطه امام بر امور مسلمانان و اداره جامعه، داشتن امت و رعيت كه حداقل آنها نصف عدد دشمن باشد ــ چنان كه گذشت ــ و زمينى كه بتوانند در آن ساكن شده و حاكم هم بتواند بر آن حكومت نمايد، نيز اشاره مى كند.[46]پس از آنكه شروط اوليه امامتِ ظهور كامل شد و زمينه براى تشكيل حكومت به وجود آمد اباضيه ــ چنان كه گذشت ــ شخصى را كه سزاوار امامت است و ويژگى هايى را كه امام اباضيه بايد داشته باشد، دارا است، از طريق انتخاب و اختيار از سوى «اهل حلوعقد» به عنوان «امام ظهور» يا «امام بيعت» بر مى گزينند.ابوالمؤثر بهلاوى در الاحداث و الصفات چنين نوشته است: «زمانى كه مسلمانان ظاهر وغالب شدند فقهاء، صاحبان رأى واهل فضل اجتماع كنند وبراى خدا و پس از مشورت، شخصى را با هدف طاعتِ الاهى و نه طاعت مردم اختيار كنند و از وى بخواهند كه براى عدالت و پيروى از رضاى الاهى، نه رضايت مردم بر امور حاكم باشد».[47]در اينجا براى شوراى اهل حلوعقد تفاوتى نمى كند كه كسى را به عنوان اولين امام دولت اباضيه تازه تأسيس برگزينند، به مانند انتخاب ابوحمزه مختار بن عوف ازدى براى امامت جنوب جزيرة العرب يا تعيين ابوالخطاب عبدالاعلى بن سمح براى امامت اباضيه طرابلس و يا ولايت دادن عبدالرحمن بن رستم براى امامت تاهرت در شمال افريقا و يا اينكه پس از مرگ امام سابق يا عزل وى، امام بعدى را انتخاب كنند.امّا آنچه مورد اختلاف است تعداد اعضاى مجلس شورا يا اهل حلوعقد است. ابوالمؤثر نظر كسانى را كه معتقدند امامت با عقد دو نفر مسلمان ثابت مى گردد، به دليل كتاب و سيره سلف رد مى كند: «اگر چنين نظريه اى پذيرفته شود شورا باطل مى شود و ممكن است كه مسلمانان نسبت به يكديگر مكر و حيله كنند و ديگر نتوان به هدف اصلى در باب تعيين امام دست يافت».[50] پس از آنكه عقد امامت براى شخص امام منعقد گشت مراسم بيعت، يعنى تأييد شخص منتخب براى خلافت انجام مى گيرد تا بر وى توافق كامل صورت پذيرد.عقدنامه بيعت: آنكه افضل اهل حلوعقد است ضمن مصافحه با امام چنين مى گويد: «لقد بايعناك على شرط الاّ تعقد راية و لا تنفّذ حكماً و لا تقضى امراً، الاّ برأى المسلمين و مشورتهم و قد بايعناك على إنفاذ أحكام الله و اقامة حدوده و قبض الجبايات و اقامة الجمعات و نصرة المظلوم و إغاثة الملهوف و أن لا تأخذك فى الله لومة لائم، و أن لاتجعل القوى ضعيفاً حتى تأخذ منه حق الله، و العزيزَ ذليلا حتى تنفذ فيه أحكام الله و ان تمضى على سبيل الحق او تفنى روحك فيه».[51]به هر حال پس از آنكه خطيب بر صحت بيعت خطبه خواند، تكبير گويد و حمد و سپاس الاهى را به جا آورده، اين جملات را به زبان جارى سازد: «لا اله الا الله، و لا حكم الاّ لله، و لا حكم لمن حكم بغير ما انزل الله، و لا طاعة لمن عصى الله، و لا حكم الاّ لله خلعاً و فراقاً لاعداء الله، و لا حول ولا قوة الا بالله، و السلام عليك يا رسول الله». سپس بيعت عمومى انجام مى گيرد كه اباضيه از آن به «صفقه»، يعنى رمز و وفاق متقابل بين امام و جماعت خويش، تعبير مى كنند.[52] مرحله دفاعاگر شروط امامت ظهور فراهم نباشد مسلمانان در موقعيت «مسلك دفاع» قرار مى گيرند، يعنى به دفاع از جان و دين و اموال خويش مى پردازند. از آنجا كه در اين مرحله تعداد مسلمانان به اندازه مطلوب نيست، آنان بايد تمامى امكانات جامعه را در خدمت دفاع و قيام به كار گيرند و شخصى را كه واجد ويژگى هاى اين دوره است به امامت برگزينند.[53]مطالبى كه در اين مرحله مورد توجه است عبارتند از:يكم، امامت دفاع نيز به مانند امامت ظهور واجب است. احمد بن سعيد شماخى در اين باره مى نويسد: «دفاع در نبودِ ظهور واجب است و آن اجتماع مردم بر امامى است كه او را در زمان قتال با دشمنانى كه بر جامعه اسلامى هجوم آورده اند، مقدم مى دارند، بنابراين زمانى كه قتال از بين رفت امامت وى نيز تمام مى شود. در اين مدت بر وى تمام احكام امامت واجب است... مانند بيعتى كه با عبدالله بن وهب راسبى، امام اهل تحكيم، انجام گرفت».[54]دوم، مرحله دفاع از لحاظ درجه و رتبه پس از مرحله ظهور قرار دارد.[55] ويژگى ها و شروط و مراسمِ نصب امام دفاع مانند امام ظهور است، با اين تفاوت كه امام دفاع بايداز حيث نظامى و جنگاورى در حد بالايى قرار داشته باشد و توجه بيشتر وى معطوف به دفاع از امت و جلوگيرى از ظلم و ستم است.سوم، امام دفاع مانند امام ظهور با انتخاب مسلمانان برگزيده مى شود. اما در اينكه امامت وى تا چه زمانى ادامه مى يابد، اختلاف است. بعضى امام دفاع را تا پايان جنگ و دفاع و فراهم شدن شروط مرحله ظهور واجب الاطاعه دانسته اند، پس از آن امامت وى زائل شده، او به مانند ديگر افراد امت خواهد بود. ديدگاه ديگر آن است كه با وى مطابق همان شرط و عهدى كه با او بسته شده است عمل مى شود، بنابراين اگر با وى به شرط استمرار و ابقا بيعت شده باشد امامت وى ادامه خواهد يافت و اگر شرط تا پايان دفاع باشد پس از دفاع، امامت وى زائل مى گردد و نظر سوم اين است كه امامت وى در هر حال استمرار يافته، در زمان ظهور نيز او امام خواهد بود.چهارم، در مورد اينكه دفاع تا چه زمانى ادامه مى يابد و چه نتائجى را دربردارد اباضيه معتقدند كه انقلاب و دفاع با پيروزى يا سستى و شكست خاموش مى گردد. اگر قيام كنندگان پيروز شوند و اوضاع و احوالْ مساعد، و امور به نصاب خويش بازگردد، يعنى حكومت ستمكار از ظلم و ستم خويش دست بردارد و به اهل حق روى آورد، در اين صورت همان حكومت اول امام را تعيين مى كند، امّا اگر شكست خوردند و به اهداف خويش نرسيدند، اولا كسانى كه كشته شدند به تكليف خويش عمل كرده اند و از خداوند اجر و مزد خويش را دريافت مى دارند و ثانياً باقى مانده هاى قيام نيز كه توان و نيروى كافى ندارند مخيرند كه به استراحت پرداخته، به مرحله كتمان وارد شوند يا تجديد قوا نموده، به مرحله شراء وارد گردند.پنجم، اباضيه براى اين نوع از امامت نمونه هاى تاريخى اى را ذكر مى كنند كه عبارتند از: امامت عبدالله بن وهب راسبى، اولين امام دفاعى كه قبل از جنگ نهروان به عنوان امام اهل تحكيم انتخاب شده است; امامت محمد بن عبدالله بن ابى عفان كه در سال 177 هجرى توانست آل جلندى از ياران عباسيان را شكست دهد; ابوحاتم بن حبيب ملزوزى كه در شمال افريقا تلاش كرد تا امامت ظهورى را كه ابوالخطاب عبدالاعلى بن سمح معافرى به وجود آورده بود، احيا نمايد; ابوخزر يغلى بن زلتاف كه با فاطميان مصر جنگيد تا امامت رستيمان را احيا نمايد. مرحله شراءزمانى كه جامعه اباضى آن اندازه ضعيف باشد كه نتواند به جنگ برخيزد «مرحله شراء» پيش مى آيد. از لحاظ لغوى «شِراء» و «شِرى» از ماده شرى يشرى هم به معناى خريدن به كار مى رود و هم به معناى فروختن. «شُراة» جمع شارى نيز از همين ماده مى باشد.[59]قطب الائمه اطفيش در معناى «شُراة» چنين مى نويسد: «آنان مسلمانانى هستند كه جان خويش را به بهشت مى فروشند يا اينكه جان خود را از آتش مى خرند يا جان خود را به خدا مى فروشند يا اينكه بهشت را به جان خويش مى خرند».[60]اباضيه براى «مرحله شراء» شروط خاصى را ذكر مى كنند كه عبارتند از:يكم، شراة بايد موقع اعلام قيام حداقل چهل نفر باشند ولواينكه اين عدد با يك نفر زن تكميل شود. آنان اين شرط را به تأسى از پيامبر در زمان آشكارسازىِ رسالت ذكر مى كنند كه پس از اسلام آوردن عمر بن خطاب، خليفه دوم، عدد مسلمانان به چهل نفر رسيد و اين آيه قرآن نازل شد: «فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين».[61]دوم، آنان نبايد به خانه هايشان بازگردند مگر آنكه كشته شوند يا عددشان به سه نفر و كمتر از آن برسد. طبق نظر بعضى حتى يك نفر نيز نبايد به خانه بازگردد.سوم، در حالت هاى استثنايى كسانى كه به خانه برمى گردند حكم مسافر دارند لذا بايد نمازشان را قصر بخوانند و در كوه و صحرا و غير آن نماز آنان تمام است.چهارم، راحت طلب نباشند و يك مكان را براى استقرار خويش قرار ندهند، چرا كه وظيفه آنان آمادگى كامل و بيدارى مستمر جهت مقابله با دشمن است.پنجم، شراة نبايد كسانى را كه در صلح و آشتى و امنيت به سر مى برند مورد تعرض قرار بدهند و نيز نبايد به پيران، زنان، اطفال و هر انسان ضعيفى آسيب وارد سازند.ششم، به مزارع، غلاّت و منابع اقتصادى ضربه نزنند، مگر در مواردى كه مصلحت اقتضا نمايد.هفتم، شراة از ميان خويش شخصى را كه شرائط امامت را دارد به عنوان «امام شارى» انتخاب نمايند.هشتم، آنان از رسالت خويش دست برندارند، مگر آنكه به پيروزى يا به شهادت برسند و البته كشته شدن اقرب الامرين است. از اين رو در اين مرحله تقيه دينى با انديشه و اهداف شراة سازگارى ندارد.اما نكاتى كه در باب اين نوع از امامت قابل طرح است: 1. اصطلاح «شراة» به صورت عام يكى از نام هاى خوارج نيز است و آنان فقط اين نام را براى خويش مى پسندند; اما در نظر اباضيه اين اصطلاح معناى وسيع و عميق ترى دارد; 2. اين مرحله با مرحله دفاع در بعضى از اهداف، يعنى درگيرى با سلطان جائر، تصحيح يا تغيير اوضاع سياسى و مطالبه اجراى احكام شرعى يكى است; 3. اصل حضور و پذيرش «مرحله شراء» مستحب است و شاريان اباضى حداكثر آن را واجب تخييرى دانسته اند، برخلاف «ازارقه خوارج» كه آن را به عنوان واجب تعيينى و عينى مطرح مى كنند; 4. همان مراسم بيعت و عقدنامه اى كه براى امامانِ ظهور و دفاع بيان گرديد، براى امام شارى نيز قابل اجراست. تنها در پايان عقدنامه امام شارى اين عبارت اضافه مى گردد: «انك قد اشتريت نفسك لله، و لا تأخذك فى الله لومة لائم و عليك ما على الشراة الصادقين»; 5. بعضى امام شارى را دو گونه دانسته اند: گاهى وى از لحاظ مديريت، قوى و از لحاظ آگاهى دينى و شرعى نيز در رتبه بالايى قرار دارد و گاهى مرتبه علمى و دانش وى قوى نيست، امّا از لحاظ تدبير و انديشه قوى است. در ديدگاه اباضيه فقط اين دو نوع امام مجوز قيام دارند; 6. اباضيه براى اين مرحله نمونه هاى تاريخى اى را از قيام هاى ابوبلال مرداس بن اديه تميمى و برادرش عروة بن اديه ــ اولين شخصى كه شعار لا حكم الا لله را در قضيه تحكيم مطرح كرد ــ عليه ابن زياد در سال 60 هجرى، ابوحمزه شارى، مختار بن عوف ازدى در سال 130 هجرى، قريب بن مره أودى و زحاف طايى ذكر مى كنند.[62] مرحله كتمانپايين ترين و چهارمين مرحله و در عين حال با اهميت ترين درجه جهاد در زمان عدم ظهور «مرحله كتمان» است. «كتمان» يعنى اينكه شخص معتقدات خويش را مخفى نگه دارد تا از جانب مخالفان اباضى خويش كه اجازه اظهار عقايد را به آنها نمى دهند، مورد قلع و قمع قرار نگيرد. اين مرحله زمانى است كه اباضيان در ضعف شديد و اندكى نيرو قرار داشته و به هيچ رو، توانِ مقابله با مخالفان خويش در رد مظالم و انكار منكر ــ جز به سبب نارضايتى قلبى ــ نداشته باشند، لذا تسليم حكمِ حكومت هاى جائر مى شوند و از اجتماعات فاسد كناره مى گيرند و فعاليت خود را متوجه امور داخلى خويش مى نمايند. بنابراين اباضيان در اين مسلك دو عامل اساسى را براى زنده نگه داشتن مذهب خويش از يك سو و رشد و پيشرفت آن از سوى ديگر به كار مى گيرند كه آن دو كتمان و تقيه است. با اين نگاه كه كتمان به معناى سكوت و عدم حركت نيست، بلكه مرحله اى است براى از بين بردن سلطه. بنابراين كتمان در واقع پيمودن راه براى رسيدن به «مرحله ظهور» است. تقيه نيز زندگى كردن در زير سايه سركشان و ظالمان و حفاظت كردن از جان و مال و تعاليم مذهبى مى باشد يعنى آن كه جامعه اباضى به گونه اى عمل مى نمايد كه در مجموعه عظيم مخالفان ذوب نشود و هدفِ خود را فراهم آوردن مقدمات و رسيدن به مرحله ظهور قرار مى دهد.[63]اباضيان مشروعيت اين مرحله را از سيره پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ در مدتى كه در مكه سكونت داشتند، اخذ كرده اند و آن را به عنوان يك تكليف دينى قلمداد مى كنند. البته آنان در مدت زمان مرحله كتمان زمان پيامبر اختلاف دارند. ابوعمار عبدالكافى سه سال اول رسالت پيامبر را فترت كتمان دانسته كه پس از آن، اين آيه نازل شد: «فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين».[65]در اين مرحله، فعاليت اباضيه دو بعد دارد:الف. سامان دهىِ جامعه اباضى در داخل در عرصه هاى دينى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى. ب. سامان دهىِ روابط خارجى جامعه اباضى با مخالفان دينى و مذهبى خويش. اباضيه در اين مرحله و در بُعد اول براى حفاظت از دين نقش ويژه اى قائل است، چنان كه از ضمام بن سائب بصرى، شاگرد جابر بن زيد ازدى، نقل شده كه گفته است: «چه شده كه هر يك از شما دينار و درهم خود را مخفى نگه مى دارد، ولى دينش را به كف دست گرفته و آشكار مى سازد؟!».[66] يعنى مسلمان اباضى بايد به همان اندازه كه براى درهم و دينار خويش اهميت قائل است براى دين خويش نيز اهميت و ارزش قائل باشد و آن را محفوظ نگه بدارد.اباضيان در اين مرحله به تشكيل مجالس مذهبى، ساخت مسجد، تعليم و تربيت، و نشر انديشه ها وديدگاه هاى خويش مى پردازند. دراينجا است كه نقش اساسى و كاربردى «نظام عزّابه» و پس از آن «نظام قبيله اى» در مرحله كتمان به خوبى روشن مى گردد.نظام عزّابه: الف. «عزّابه» از «عزوب» يا «عِزابه» مشتق شده و به معناى گوشه نشينى، تنها زندگى كردن، درويش مسلكى، شب زنده دارى كردن، بريدن از مردم و در كوه زندگى كردن است، يعنى اينكه شخص خود را از بهره هاى نفسانى، مشاغل زندگى، و زن و فرزند دور نمايد و بيشترين وقت خويش را براى خدا و رضاى او كه همان خدمت به مسلمانان اباضى است صرف كند و از خدا اجر و مزد خود را دريافت دارد.عزّابه در اصطلاح از «حلقه عزابه» گرفته شده است. اين حلقه هيأت محدودى است كه مطابق ضوابط معينى بر تمام مسائل و شؤون اباضيه اعم از مسائل دينى، اجتماعى، سياسى و فرهنگى اشراف كامل دارند. شخصى كه در رأس اين هيأت قرار مى گيرد نماد حاكميت امام و مجرى همه وظايف او است، جز در مورد اجراى حدود كه در «مرحله كتمان» تعطيل مى باشد.ب. مشهور است كه اسباب و شروط عزابه از اواخر قرن سوم، يعنى زمان سقوط امامت رستميان در تاهرت در سال 296 هجرى قمرى و ناكام ماندن قيام ابوخزر يغلى بن زلتاف و در نهايت شكست وى و پيروانش در سال 358 هجرى قمرى به دست فاطميان مصر به وجود آمد. مدتى گذشت تا ابوعبدالله محمد بن ابى بكر فرسطائى نفوسى (345ـ440ق)، يكى از انديشمندان بزرگ اباضى، دراواخر قرن چهارم در غارى كه در شهر «تينسلى» (اعمر امروزى) محل استقرار وى و شاگردان او بود، موفق شد «نظام عزّابه» را تأسيس كند.بعداز وى علماء و شاگردان وى كه موافق چنين نظامى بودند مواردى را بدان افزوده، آن را تكميل كردند كه به «سيره عزّابه» مشهور گشت.[67] اين سيره از زمان تأسيس در «وادى مزاب» در شمال آفريقا تا كنون برقرار است، امّا در «جبل نفوسه» و «جزيره جربه» در ميانه حكومت عثمانى از بين رفت.«هيأت عاليه عزابه» كه همان هيأت حاكم شرعى اباضى و جايگزين امامت آن است از شورايى ده تا شانزده نفره تشكيل مى شود. در رأس هيأت «شيخ عزابه» قرار مى گيرد كه بايد اعلم دانشمندان بلد خويش باشد و بتواند مشكلاتى را كه به وجود مى آيد حل نمايد. وى متولى وعظ و ارشاد و تبليغ مسائل عزابه است. شيخ در حكم همان امام عادل جامعه اباضى است كه منصب وى مادام العمر مى باشد. مستشاران در مرحله بعدى قرار دارند كه چهار نفر مى باشند و رأى آنان براى شيخ عزابه الزام آور است و هيچ نظرى بدون موافقت آنان قطعيت نمى يابد. عضو بعدى «امام» است كه اقامه نماز جماعت را به عهده دارد و نيز حكم برائت شخص محكوم را از جانب مجلس عزابه اعلام مى دارد. «مؤذن» ديگر عضو هيأت است كه امر اذان و وقت نماز را به عهده دارد. «وكلاء اوقاف» ديگر افرادى هستند كه بر اصلاح و رشد اوقاف و ضبط واردات و صادرات نظارت دارند. «معلمان» كه از سه نفر، كمتر يا بيشتر، تشكيل شده، موظف به تنظيم برنامه هاى تعليم و تربيت و تنظيم دروس مى باشند. و بالاخره پنج عضو ديگر به وظايف اجتماعى مختلف از جمله مسائل ارث و ميراث، حقوق اموات و غيره مى پردازند. بنابراين وظايف «نظام عزابه» شامل «وظايف دينى» كه مركب از امام، قاضى،[68] ناظر اوقاف و متكفلين اموات مى باشد، «وظايف اجتماعى» كه به تنظيم روابط اجتماعى ميان افراد جامعه مى پردازد، «وظايف اقتصادى» و «وظايف تربيتى» مى باشد.نكته ديگر آنكه ورود به «حلقه عزابه» براى هر شخص اباضى مسلك امكان پذير است، امّا با توجه به شرائط بسيار مشكلى كه در اين باره وجود دارد تنها تعداد معدودى مى توانند به آن راه پيدا كنند. شروط انتساب عبارتند از: 1. شخص بايد حافظ قرآن باشد; 2. اساتيد وى در دوران تحصيل به حسن رفتار و كردار وى گواهى دهند و پس از ورود به حلقه، «زى رسمى»[70] روابط خارجى اباضيه در مرحله كتمانروابط خارجى اباضيه با مخالفان خود به حسب مقتضيات زمان و مكان قابل تغيير است، از اين رو ديدگاه انديشمندان آنان در اين باره متفق نيست، چنان كه ابوالربيع سليمان بن يخلف نفطى (د. اواخر قرن پنجم هجرى) اباضيان را از هرگونه همراهى، شركت در مجالس مخالفان، خواندن نوشته هاى آنان و ميل و رغبت به سوى آنان بر حذر داشته است، در حالى كه ابويعقوب يوسف بن خلفون (د. اواخر قرن ششم هجرى) از مطالعه كتب مخالفان خود مانند كتاب الاشراف اثر ابوبكر نيشابورى شافعى كه ناظر به فقه مذاهب اربعه اهل سنت است، بهره مند مى شده است.[71]على يحيى معمر، از نويسندگان معاصر اباضيه، نيز اباضيان را به تقارب، تفاهم و اتحاد عليه دشمنان اسلام دعوت مى كند. وى مى نويسد: «در زمان حكومت دولت جائر بر مسلمانان اعم از اباضى و غير آن لازم است كه از چنين دولتى در غير معصيت الاهى اطاعت و پيروى كنند و با آن دولت عليه دشمنان اسلام به جنگ برخيزند و آنچه را كه براى جنگ و دفاع اعم از مال و خون نياز است اعطا نمايند و براى حفظ امنيت، از رساندن حقوق و اقدام براى شريان هاى منافع عمومى مانند تعليم و تربيت، بهداشت و غير آن به دولت وقت دريغ نورزند».[72]بنابراين ملاك و معيار اساسى آن است كه اگر ارتباط با مخالفان سبب ذوب شدن در مذاهب آنان و رنگ باختن اباضيه باشد يا كمك كردن به حكومت، اعانت وى در ظلم و ستم و معصيت الاهى تلقى شود چنين ارتباطى ممنوع است. در غير اين موارد زندگى در سايه حاكمان جور حتى حشر و نشر با آنان و شركت در مجالس و محافل آنان جايز و بدون اشكال است. از آنچه گذشت به دست مى آيد كه: 1. عالم دينى منتخب اباضيان در اين مرحله به عنوان «امام كتمان» است كه در قرن اول و دوم، جابر بن زيد ازدى عمانى و ابوعبيده مسلم بن ابى كريمه تميمى عهده دار اين منصب بودند; 2. اهم ويژگى ها و خصائص اين مرحله، جواز تقيه، يعنى زندگى زير سلطه دولت غير اباضى مانند دولت هاى اموى و عباسى، جواز بقاء زير نظر حكومت «جور» و مساعدت وى در بعضى از امور، تعطيل شدن بعضى از احكام و حدود مى باشد. البته اگر شخصى غير اباضى بخواهد از لحاظ گفتار يا عمل به اباضيان اذيت و آزار برساند و بر آنها طعن بزند اباضيان اجازه دارند وى را بكشند; 3. امروزه اباضيان الجزائر، تونس و ليبى پس از دولت رستميان در «مرحله كتمان» به سر مى برند.در خاتمه اين بحث چند نكته عمده را در باب انواع امامت اباضيه بيان مى كنيم:1. اين چهار مرحله از انواع امامت اباضى سبب شده است كه مذهب اباضيه از قرن اول تا كنون استمرار يابد و هميشه زنده باشد. البته سه مرحله «دفاع»، «شرا» و «كتمان» مقدمه رسيدن به «ظهور» و به تعبيرى «پل ظهور» مى باشند.2. ترتيب مشهور در مراحل همان است كه بيان گرديد، اگرچه بعضى در ابتدا به كتمان پرداخته اند و امامت ظهور را در پايان آورده اند و در تعداد مسالك نيز معروف همان چهار مسلك است. در عين حال بعضى، مسالك را به دو قسم قوى و ضعيف تقسيم مى كنند كه قوى همان مسلك ظهور است و سه مسلك ديگر را ضعيف مى دانند.3. نظام عزابه كه بديل امامت ظهور است ـ چنان كه گذشت ـ به مرحله كتمان مرتبط مى باشد و در شمال افريقا از اهميت بالايى برخوردار است. بنابراين با توجه به اينكه جامعه كنونى اباضى عمان در مرحله ظهور قرار دارد چنين نظام هايى براى آنجا يا معنا ندارد و يا بايد به گونه هاى ديگرى جلوه نمايد.4. از آنجا كه «تقيه» يكى از واجبات دينى و از آراى سياسى بسيار مهم اباضيه ـ برخلاف ديدگاه ازارقه خوارج ـ به حساب مى آيد و نيز در مرحله كتمان، عامل اساسىِ استمرار مذهب مى باشد در عين حال بايد توجه داشت كه «تقيه» در مراحل ديگر، يعنى «ظهور»، «دفاع» و «شراء» نه تنها واجب نيست، بلكه عدم آن ضرورى به نظر مى رسد.5. گذشت كه اباضيه در دوره كتمان از يك سو به تقيه جهت مخفى نگه داشتن معتقدات خويش تمسك مى جويند و از سوى ديگر در همين دوره براى حفظ دين و كسب معارف اسلامى بر مبناى مذهب خويش اهميت ويژه اى قائل هستند، چنان كه در قرن دوم براى نشر دعوت خود به تشكيل مجالس و محافل سرّى پرداختند و ثمره آن، گروه هاى علمى اى بود كه به عنوان «حاملان علم» به كشورهاى عمان و شمال افريقا فرستاده شدند و در اين زمينه نيز موفقيت قابل توجهى به دست آوردند. بنابراين از اين جهت مى توان امامت اباضيه را با دوره ده ساله امامت امام حسين ـ عليه السلام ـ در زمان حكومت معاويه و در زمان امامت امام سجاد ـ عليه السلام ـ به ويژه در زمان امارت حجاج بن يوسف ثقفى كه شيعيان در اين دو دوره در تنگناى شديد اعتقادى و در حالت تقيه به سر مى بردند مقايسه نمود و از سوى ديگر نيز مى توان آن را با دوران امامان باقر و صادق ـ عليهماالسلام ـ كه به نشر فرهنگ و بيان احكام و معارف فقهى و اعتقادى شيعى پرداخته شد، قياس نمود. شرائط و اوصاف امامابواسحاق ابراهيم بن قيس حضرمى يازده شرط را براى صلاحيّت منصب امامت برمى شمرد كه عبارتند از: 1. مرد، بالغ، آزاد و عاقل باشد; 2 و 3. كور و كر و گنگ نباشد; 4. مسلط به زبان عربى باشد; 5. صحيح و سالم باشد و دست و پاى وى قطع نشده باشد; 6. اهل علم و پرهيزكار در دين باشد; 7. شش نفر مرد، آزاد، بالغ و عاقل كه افضل مسلمانان در علم، و اتقى در دين باشند براى وى عقد امامت ببندند; 8 . از اباضيانى باشد كه اهل حلوعقد بر وى عقد مى بندند; 9. براى شخص ديگرى قبل از وى عقد بسته نشده باشد، مگر اينكه با آن امام دريايى فاصله داشته باشد; 10. در يك زمان براى وى و شخص ديگرى عقد امامت نبندند. اگر چنين شد در حالى كه دريا فاصله نبود و نيز مشخص نبود كدام اول و كدام دوم است هيچ يك امام نيستند و امر به شوراى مسلمانان بازمى گردد; 11. وى از كسانى باشد كه بر وى اقامه حد نشده باشد.[73]به جز شرط علم و اتقا بودن، از بقيه شروط كاملا استفاده مى شود كه ابواسحاق حضرمى به جنبه جسمانى و ظاهرىِ امام توجه بيشترى داشته است، در حالى كه ابوبكر احمد بن عبدالله كندى به جنبه علمى و دينى شخص امام توجه داشته است. وى مى نويسد: «در زمان ظهور»، اهل حلوعقد فقيه ترين، داناترين و قوى ترين مسلمان را به خاطر امر به معروف و نهى از منكر و براى اجراى حكم به عدالت، و جنگ با دشمنان، دفع دشمن از حريم مسلمانان، جمع آورى مال الله و انفاق آن بر اهلش انتخاب بكنند. از اين رو لازم است كه عالم فقيه اين خصال را دارا باشد و دست كم، داشتن ولايت و برائت براى علم امام و والى، شرط است و در عين حال نبايد از تعليم و مشاورت با فقهاى مسلمان دست بردارد».[74]قطب الائمه اطفيش نيز علاوه بر ويژگى هاى جسمانىِ امام به شروط ديگرى مانند علم، ورع، شجاعت و عدالت نيز اشاره دارد. وى مى گويد: «لازم است امام در اصول و فروع مجتهد باشد تا بتواند به امر دين و دنيا بپردازد، اقامه دليل كند، شبهات را پاسخ گويد و عقايد را تصحيح نمايد، نسبت به امور نظامى و مرزهاى اسلامى صاحب رأى، تدبير و شجاع باشد ولو اينكه خود به طور مستقيم در جنگ شركت نكند، در اجراى حدود قاطع بوده، رقّت قلب نداشته باشد و عادل باشد تا از روى بى عدالتى شخصى را دستگير نكند يا به قتل نرساند».[76]با توجه به صفات و خصالى كه براى امام شمرده شد، اعم از ويژگى هاى جسمانى، علمى، دينى و اخلاقى، مشخص مى گردد كه اين صفات ميان فرق اسلامىِ غير از شيعه مشترك مى باشند و اگر در مواردى هم اختلاف باشد، بسيار ناچيز و غير قابل توجه است. امّا در باب صفات اختلافى اى كه اباضيه و حتى خوارج بر آن تأكيد خاص دارند مى توان به صفت «نَسَب» اشاره نمود. اباضيه به شدت اين صفت را كه امام بايد «نسب قرشى» داشته باشد رد مى كنند و معتقدند كه ملاك فقط «كفايت شرعى» است و نسب، رنگ و جنس اعتبارى ندارد و حداكثر نسب قرشى در صورت وجود بقيه شرائط و تساوى با ديگران سبب اولويت شخص مى شود. آنان معتقدند كه اين روايت پيامبر ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ : «الائمة من قريش» در صورت صدور، صرفاً ترجيح و اولويت قريش را ثابت مى كند، زيرا آنان در زمان حضرت از سيادت و مكانت خاصى ميان قبائل عرب برخوردار بودند، اما زمانى كه اوضاع تغيير كرده و قريشى باقى نمانده، مقياس هاى اختيار نيز تغيير مى يابد.[77]در باب افضليت، اباضيه مانند اشاعره مى انديشند و معتقدند امامت مفضول با وجود افضل جايز است. ملاك اين عمل را خلافت ابوبكر ذكر مى كنند كه در آن زمان زيد بن ثابت نسبت به وى از وجهه عمومى بهتر و امام على اقضاى از وى و معاذ بن جبل در حلال و حرام، اعرف از او بودند، لكن پسر ابى قحافه به خلافت رسيد. در نامه يكى از علماى اباضيه مشرق به اهل مغرب در زمان امامت عبدالرحمان بن رستم چنين آمده است: «و اما آنچه بيان گرديد، يعنى ولايت يافتن شخصى براى امامت مسلمانان در حالى كه اعلم از وى نيز در ميان مسلمانان وجود دارد، امرى جايز است، البته در صورتى كه شخص منتخب شروط امامت را دارا باشد و از اهل فضل، دين، عدل و سياست و حائز رضايت عمومى باشد، چنان كه ابوبكر صديق خليفه شد، در حالى كه زيد بن ثابت از وى وجهه عمومى بهترى داشت و على اقضاى از او بود و معاذ بن جبل نسبت به حلال و حرام از وى داناتر بود... با اين حال كسى از ابوبكر نسبت به امامت سزاوارتر نبود».[78]بنابراين در ديدگاه اباضيه مانند ديگر فرق اسلامى و برخلاف نظر اماميه، ملاك مصلحت عمومى است كه اگر نصب افضل سبب برانگيخته شدن فتنه باشد واجب نيست و در غير اين صورت واجب است. قطب الائمه درباره رعايت مصلحت مسلمانان مى گويد: «اگر مفضول پايدارتر و نسبت به امر امامت داناتر و از شخص فاضل براى امامت اصلح باشد او ولايت مسلمانان را بر عهده مى گيرد. البته اگر دو نفر مساوى باشند كه يكى افضل و ديگرى مفضول، ارجح ولايت افضل است».[79]ظاهراً فقط ابوالحسن على بن محمد عمانى (زنده در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم هجرى) از علماى اباضى، بر اين باور است كه امام بايد اعلمِ عصر خويش باشد. عبارت وى درباره شخصيت امام چنين است: «امام بايد بهترين اهل عصر خود و عاقل ترين افراد باشد كه قوت عقل وى، او را به شدت فحص و شنيدنِ بسيار وادارد. پس هنگامى كه علم با عقل وى، و جزم با علم وى، و اراده با قطع وى جمع شود به عزت دولت و ذلت دشمن منجر مى شود و دولت بر اقامه حق قوى مى گردد و عدالت اجتماعىِ مورد رضايت عمومى به وجود مى آيد».[80]نكته ديگر اينكه اباضيه معمولا امامت را براى دو شخص در آنِ واحد و در يك سرزمين جايز نمى دانند. دليل اين امر را از بين رفتن اتحاد مسلمانان و به وجود آمدن دشمنى، درگيرى و كينه ميان مسلمانان مى دانند. البته تعدد امام را در بلاد دوردست كه دريا، جنگل، صحرا و كوه ها ميان آنها فاصله انداخته باشد بى اشكال مى دانند.[81] عزل امام و خروج بر وىفرق اسلامى اتفاق دارند كه در ابتدا نمى توان براى شخص جاير، فاسق و ظالم عقد امامت منعقد كرد. اما در اينكه چه زمانى مى توان وى را از امامت عزل يا بر وى خروج كرد و او را از امامت كنار گذاشت ميان آنها اختلاف هست. اباضيه ميان عزل و خروج تفاوت قائل اند و برآنند كه امام با فسق و فجور، و ظلم و ستم از امامت عزل مى گردد. در نظر آنان عزل بيشتر در زمانى است كه حكومت اباضيه برقرار باشد، ولى خروج در موقعى است كه سلطان ظالمى حاكم جامعه اسلامى است. آنان مشروعيت ديدگاه خويش را در اين باره از آياتى استفاده مى كنند كه بر وجوب امر به معروف و نهى از منكر دلالت دارد و از پيروى امامانى كه امت خويش را به آتش جهنم رهنمون مى نمايند، نهى مى كند[84]اسباب عزل: نويسندگان كتاب الاهتداء و الفكر السياسى عند الاباضية و نظرية الامامة عند الاباضية از بقيه بهتر و كامل تر به اين موضوع پرداخته و اسباب عزل را بيان كرده اند:1. حوادثى كه زوال جسمانى امام را در پى داشته است، مثل آنكه عقل، گوش، چشم و غير آن از امام زائل گردد و نيز مرضى كه سبب شود امام نسبت به وظايف خويش عاجز شود و نتواند انجام وظيفه نمايد.[86]2. كارهايى از امام سربزند كه سبب ارتداد وى بشود، مثل انكار ركنى از اركان اسلام يا سبب اقامه حد بر او بشود، مثل شرب خمر، زنا و غير آن و يا به طور كلى مرتكب كبيره شود كه در اين صورت امام را توبه مى دهند و نصيحت و ارشاد مى كنند، پس اگر پذيرفت در ولايت خويش باقى مى ماند و در صورت تمرد و عصيان، عزل وى واجب است.3. اگر امام در انجام وظايف حكومتىِ خويش استبداد رأى داشته، با مشاوران خود مشورت نكند امامتش زائل و اطاعت رعيت از وى نيز ساقط مى گردد.4. اگر امام به گرايش كلامىِ معتزله، اشاعره، رافضه، خوارج يا هر يك از ديگر اديان بازگشت، او را توبه مى دهند; در صورت عدم بازگشت و اصرار بر عقايد خويش با وى ستيز مى كنند تا از عقايدخود دست بردارد و از امامت نيز ساقط مى گردد. در اين باره با وزيران امام نيز مانند امام عمل مى كنند.5 . امامى كه رأى باطلى را صادر نمايد و در صدد انكار و تغيير آن بر نيايد يا در منظر اتهام قرار گيرد از منصب خويش ساقط مى گردد، زيرا امامِ متهم لياقت منصب امامت را دارا نيست.مسئله ديگر آن است كه آيا مردم مى توانند بدون هيچ دليلى امام را عزل كنند يا اينكه امام مى تواند بدون سبب از امامت كناره گيرد؟ اباضيه معتقدند كه عزل امام عادل حرام است و بر اين مطلب اجماع دارند. امام نيز بدون دليل نمى تواند خويش را از امامت خلع نمايد.[88]آنان دليل اين امر را وصيت عمر بن خطاب، خليفه دوم، به شوراى شش نفره نسبت به كسى كه خلافت را نپذيرد، ذكر مى كنند و مسلم بن ابى كريمه نيز به تبع او چنين دستورى را داده است.[90]خروج بر امام: در اين باره ديدگاه هاى مختلفى بيان شده است; عده اى به وجوب خروج معتقد مى باشند. ابويعقوب وارجلانى در الدليل و البرهان مى نويسد: «اهل دعوت ]اباضيه [خروج بر پادشاهان ظالم و سلاطين جور را جايز مى دانند و ديدگاه اهل سنت را كه قائل اند خروج بر آنها و قتال با آنان جايز نيست، بلكه تسليم ظلم آنها شدن را سزاوارتر مى دانند، رد مى كنند».[92]در برابر اين نظريه، ديدگاه قطب الائمه اطفيش قرار دارد كه قائل است: «ما قائل به خروج بر سلاطين جورِ موحّد نيستيم و هر كه وجوب خروج را به ما نسبت دهد مذهب ما را نشناخته است».[93]ديدگاه سوم آن است كه اباضيه نه خروج بر امام جائر را واجب مى دانند و نه اينكه آنان را از خروج بر چنين حاكمى منع مى كنند. بنابراين اگر خروج بر حاكم ظالم سبب بروز فتنه و فساد بشود در اين صورت نه تنها ظلم را از بين نبرده اند، بلكه ضرر بزرگ ترى را متوجه جامعه اسلامى نموده اند، لذا خروج نه واجب، بلكه حتى جايز نيست، امّا اگر اوضاعى پيش آيد كه بتوان بدون مشكل و ضررِ قابل توجه، جامعه را اصلاح و حكومت را تغيير داد چنين خروجى جايز، بلكه واجب است. على يحيى معمر اين نظريه را چنين توضيح مى دهد: «اگر جامعه اسلامى به حاكم ظالمى مبتلا گشت اباضيه قائل به وجوب خروج بر وى نيستند، به خصوص اگر خروج بر وى سبب بروز فتنه و فساد بشود يا ضرر بزرگ ترى نصيب مسلمانان گردد».[95]در اينجا يادآورى چند نكته لازم به نظر مى رسد: يكم، از مراحلى مانند «مرحله دفاع» و «مرحله شراء» كه اباضيه براى جامعه خويش قائل هستند مى توان نتيجه گرفت كه آنان در اوضاع و احوالى خاص نه تنها قائل به خروج مى باشند، بلكه آن را واجب نيز مى دانند; دوم، اگر عده اى قائل به عدم خروج هستند مقصود آنان صرفاً خروج در برابر حاكمان موحد يعنى مسلمانان است، ولى خروج در برابر استعمارگران و غير مسلمانان را جايز مى دانند، چنان كه اطفيش از آن به «سلاطين الجور الموحدين» تعبير كرده است. نكته آخر اينكه اباضيانى كه در حكومت جور زندگى مى كنند لازم است كمترين ارتباط را با حاكمان خويش داشته باشند; به خصوص اگر اطاعت مخلوق در معصيت خالق باشد كه از آن بايد به شدت پرهيز كرد، چنان كه از ابن سلام اباضى نقل شده كه جابر بن زيد ازدى و ديگر فقهاء در زمان حكومت بنى اميه كه حجاج بن يوسف ثقفى خطبه نماز جمعه را مى خوانده است و آنان مجبور به شركت در نماز بودند، وقتى حجاج خطبه خود را به لعن اميرالمومنين ـ عليه السلام ـ و بنى هاشم آغاز مى كرد آنان گوش هاى خويش را از شنيدن لعن مى گرفتند و نماز جمعه را در حال نشسته و بدون ركوع و سجود به جاى مى آوردند.[96] وظايف و مقاصد امامتواقعيت امر آن است كه وظيفه اساسى امام همان وظيفه پيامبر ـ صلى الله عليه و آله ـ از زمان بعثت تا رحلت ايشان يعنى اقامه دين، اجراى احكام الاهى، برقرارى وحدت ميان مسلمانان و دفاع از مردم مى باشد، به دليل آنكه امام جانشين پيامبر در اداره جامعه اسلامى است.[97] در توضيح اين مطلب بايد گفت كه وظايف امامت در ديدگاه اباضيان از دو جهت بايد مورد بررسى قرار گيرد; يكى از جهت داخلى، يعنى اينكه آنان براى امامان خود در درون حكومت و منطقه خويش چه اهداف و وظايفى قائل هستند و از سوى ديگر ديدگاه آنان در سياست خارجى نسبت به مخالفان مذهبى و نيز مخالفان دينى خود، مانند اهل كتاب و استعمارگران چيست و چه رفتارى با آنان دارند.الف. سياست داخلى; اباضيه درباب سياست داخلى خود معتقد است كه مسئوليت هاى امنيت، ادارات، امور دينى، اقتصادى و اجتماعى جامعه اباضى به عهده امام مى باشد. از مهم ترين وظايف امام اباضى ايجاد امنيت و آرامش در مرحله ظهور است. وى به حكم آيه 33 سوره مائده مجاز است كه با محارب به شدت برخورد نمايد.[99] در نصب كارگزاران نيز امام وظيفه دارد عناصر با كفايت، متخصص و متعهد را براى اداره جامعه اسلامى در زمينه قضاوت، ولايت، وزارت و غيره به كار گيرد. در باب مسائل دينى و مذهبى، امام دست كم، امامت جمعه، ارشاد مردم و دعوت به مذهب اباضى را به عهده دارد. تجارت، زراعت، جمع آورى زكات، صنايع و امورى از اين دست از مسائل اقتصادى اى به حساب مى آيند كه در تصرف امام و ولايت وى مى باشد. و بالاخره اينكه در جنبه اجتماعى، امام بايد مصالح اجتماعى مسلمانان را در نظر بگيرد و لحظه اى از آنها غفلت نورزد كه از جمله آنها رسيدگى به ايتام، بيوه ها، پيران، در راه ماندگان، مهمانان اباضى و مهمتر از همه تأمين آزادى انسانى مانند آزادى انديشه، اعتقاد، گفتوگو و بيان در چارچوب اصول مسلم اسلامى مى باشد.از آنجا كه امام به تنهايى قادر نيست به طور مستقيم به تمام اين وظايف و اهداف رسيدگى نمايد لازم است افرادى به عنوان «اعوان و انصار امام» وى را يارى رسانند. از اين رو در اينجا به مهم ترين مناصب حكومتى كه از اختيارات امام ناشى مى شود اشاره مى نماييم:1. مجلس شورا; اين مجلس عالى ترين هيأت سياسىِ جامعه اباضى و نماينده تمام گروه ها مى باشد. اعضاى آن جماعتى از بهترين علماى مجتهد از اهل خير و صلاح هستند كه از حيث علم و تدبير نسبت به مسائل دينى، اعتقادى و فقهى سرآمدند. وظيفه اين مجلس، عزل و نصب امام و مراقبت در تصرفات و اعمال امام مى باشد. نيز اهتمام به مسائل سياسى و روابط حكومتى، مساعدت امام در حل مشكلات، صدور قرار جهت اعلان جنگ يا صلح و بررسى كارهاى قضات، ولات و كارگزاران دولتى و نظامى از وظايف اين مجلس است.[100]2. وزارت; وزير در دولت اباضى، مستشار، كمك كننده، نائب امام و در واقع دست راست امام به شمار مى آيد كه اگر او فاسد شود، امام نيز فاسد مى گردد. از اين رو است كه اطفيش به روايتى از پيامبر اكرم استناد مى كند كه فرموده است: «هنگامى كه خداوند اراده مى كند به اميرى خير رساند وزير راستگويى براى وى قرار مى دهد كه اگر فراموش كرد به ياد او آورد و اگر بهوش بود كمك كار او باشد. و در غير اين صورت، وزير بدى را براى وى قرار مى دهد كه اگر فراموش كرد او را يادآورى نكند و اگر متوجه بود به او كمك نرساند».[101]3. قضات; در اساس قضاوت وظيفه شخص امام است، ليكن به دليل آنكه وى نمى تواند خود به اين امر بپردازد لازم است كه براى اين امر مهم اشخاصى را برگزيند كه همان شروط امام را دارا باشند. ابن سلام اباضى (د. بعد از 273 هجرى) درباره قاضى و مفتى مى نويسد: «سزاوار است قاضى و مفتى از اشخاص مورد اعتماد باشند و مانند امام در صلاح، ورع، فقه، فهم، عقل و علم وى به كتاب و سنت و آثار صاحب صلاحيت باشند».[103]4. ولات; آنان نائبان امام در نواحى تحت تصرف و اِشراف امام هستند، لذا بايد آنان به طور كامل در خدمت، و مطيع محض امام جامعه اباضى باشند.5 . حسبه و شرطه; نظام حسبه امور اقتصادى و معاملات تجارى را تنظيم كرده بدانها مى پردازد و شرطه افراد عاقل، امين، بافرهنگ، مخلص، داراى عزم و اراده نظامى هستند كه قانون دولت را درباره مردم اجرا مى كنند. وظايف آنان عبارت است از: 1. محافظت بر دين واخلاق; 2. مراقبت از بازاريان در عدم ارتكاب رشوه، احتكار، غش در معامله و غيره; 3. كمك كردن به هموطنان اباضى در برآوردن خواست هاى خود و مساعدت ضعفاء در كارهايشان; 4. اهتمام به نظافت عمومى و تشويق بدان; 5 . مراقبت از صناعات، كيل ها و وزن ها هنگام تجارت، و مدارا با حيوانات و حمايت از آنان و غير اين امور.6. نيروى نظامى; در ميان اباضيه مشهور است كه امام به نيروى نظامى دائمى نيازى ندارد. منابع فقهى اباضيه نيز از آن حكايت دارد كه امام نمى تواند مردم را به جنگ، جهاد و حمل سلاح اجبار نمايد. به همين سبب، اباضيان به تنظيم نيروى نظامى اهتمام نمىورزند و در جمع آورى نيروى نظامى در حمايت از امام و ساختن قلاع و ديوارها جهت حفاظت از شهر ضرورتى نمى بينند. البته در صورتى كه از جانب بيگانگان به منطقه اباضيان هجومى صورت پذيرد امام از رؤساى قبايل و شيوخ و اعيان بلاد براى دفع خطر و جنگ با دشمنان نيرو طلب مى كند. بنابراين تشكيل نيروى نظامى در ديدگاه اباضيه از وظايف حكومت و امام نيست، بلكه اين امر به قبايل و گروه ها ارتباط پيدا مى كند. در عين حال توجه به اين نكته لازم است كه چنين نظريه اى با مراحل دفاع و شراء اباضيه مغاير است، لذا قطب الائمه اطفيش به ضرورت وجود نيروى نظامى كه متولى آن شخص امام باشد و به طور كامل در تصرف و اشراف او قرار داشته باشد، اشاره دارد.[105]ب. سياست خارجى; اباضيه در باب سياست خارجى نسبت به ديگر گروه هاى خوارج سياستى كاملا معتدل را در پيش گرفتند و شايد يكى از دلائل مهمى كه سبب شد مذهب آنان تا به امروز در عين اقليت بودن نسبت به بسيارى از ديگر فرق اسلامى استمرار يابد همين موضع آنها باشد. اباضيان در بُعد سياسى و اقتصادى قائل به ارتباط با ديگر جوامع اعم از اسلامى و غير اسلامى هستند و تجربه تاريخى نيز بر آن گواهى مى دهد. آنان بدون چنين ارتباطى استمرار دولت خويش را امكان پذير نمى بينند. على يحيى معمر در بيان و توضيح نظريه ابوالحسن اشعرى در مقالات الاسلاميين درباره حكم دار در نگاه اباضيه كه گفته است: «و زعموا ]الاباضية [ان الدار ـ يعنون دار مخالفيهم ـ دار توحيد الا معسكر السلطان فانه دار كفر يعنى عندهم» و نيز درباره عبارت شهرستانى در ملل و نحل «و قالوا ان دار مخالفيهم من اهل الاسلام دار توحيد الا معسكر السلطان فانه دار بغى» چنين مى نويسد: «زمانى كه اباضيان از «دار» سخن مى گويند آن را به «دار كفر» و «دار اسلام» تقسيم مى كنند; دار اسلام آن است كه سرزمين، سرزمين مسلمانان و امت اسلامى در آن سكونت داشته باشند و حكومت نيز اسلامى باشد، لذا مذهب ساكنان و حاكمان اسلامى است، اعم از اينكه اباضى باشد يا غير اباضى. دار كفر جايى است كه مسلمانان در سرزمين كافران سكونت داشته باشند و حكومت آنجا نيز غير اسلامى باشد، اعم از اينكه از اهل كتاب باشند يا غير آن».[106]على يحيى معمر در ادامه همين مبحث ديدگاه اباضيه را در فصل ديگرى تحت عنوان «التعامل بين المتخالفين»، در مورد مسلمانانى كه از مذهبى غير از مذهب رسمى دولت تبعيت مى كنند چنين بيان مى كند: «دولت رسمى اگر مذهب اباضى داشت بايد نقاط مورد اختلاف را براى غير اباضيان بيان كند و آنان را به آنچه حق و صحيح مى داند دعوت نمايد، خواه بپذيرند يا نپذيرند. و نيز واجب است همان حقوق و وظايفى را كه براى شهروندان اباضى قائل است براى مخالفان مذهبى خويش نيز قائل باشد و با آنان به ديده يكسان بر خورد نمايد. امّا اگر شخصى مردم را به فتنه دعوت كرد، مخالف باشد يا موافق، او را از اين كار بازدارد، حال اگر نپذيرفت تا زمانى كه از كار خويش دست برنداشت قتال با وى جايز است. اما اگر اباضيان در سرزمين اسلامى زندگى مى كنند كه حكومت، مذهب غيراباضى دارد، در اين صورت اباضيان موظفند به قوانين و مقررات و احكام حكومت ولو اينكه مخالف مذهب خويش باشد گردن نهند و با آن همكارى داشته باشند، مگر در امورى كه معصيت باشد، كه اطاعت مخلوق در معصيت خالق جايز نيست».[107]در پايان تذكر اين مطلب خالى از فايده نيست كه نورالدين عبدالله بن حميد سالمى در تعامل اباضيه با ديگر اصحاب مذاهب اسلامى نظرياتى را مطرح كرده كه به «اعتقادنامه اباضيه» معروف است، لذا خوانندگان و نويسندگان عزيز براى آگاهى بيشتر در اين باره مى توانند به تحفة الاعيان بسيرة اهل عمان[108] مراجعه نمايند. |


