| جزوه كلاس"كليات فلسفه اسلامي" |
|
|
| 31 خرداد 1386 ساعت 05:59 | |
|
قسمت اول جزوه كلاسی درس" كليّات فلسفه اسلامی" استاد دكتر شريعتمداری، جهت استفاده دوستان كلاس، در سايت قرار داده شد.
بسم الله الرحمن الرحیم كلیات فلسفه اسلامی رشته: شیعه شناسی/ موسسه آموزش عالی ادیان و مذاهب استاد: دكتر شریعتمداری جلسه اول 2/12/85 فلسفه چیست؟ - فلسفه درباب وجود، هستی شناسی و احكام عامّه وجود صحبت می كند، مثلاً وحدت و كثرت ، امكان و وجوب ... - فلسفه عبارتتست از علم به حقایق اشیاء - تعریف بوعلی از فلسفه در شفاء: صَیرُوره الانسان عالَما عقلیاً مُضاهیاً للعالَم العَینی (صیرورة = شبیه و همتا) - روش فلسفه: در پی تحری یا شناخت حقیقت بدون هیچ گونه پیش فرضی و بنا به روش برهانی است. در تعریف قدما، فلسفه به همة علوم غیر نقلی و غیر شهودی گفته می شده است.
تقسیمات فلسفه از نظر ارسطو: 1 - فسلفه نظری: مسائلی كه در عالَم وجود دارد و اراده ما نقشی در آن ندارد. 2 - فلسفه علمی: مسائلی كه در عالَم وجود دارد ولی ادارة انسان در آن دخالت دارد.مثل سیاست، اخلاق، تدبیر منزل 3 - فلسفه شعری (تولیدی): ناظر به چیزی نیست بلكه آن را ابداع می كنند.تمام هنرها را در این قسمت می دانست. ولی در فلسفه اسلامی این قسمت سومش حذف شد و شعر در صناعات خمس(منطق) گنجانده شد.
فلسفه نظری (از نظر ارسطو): 1 - طبیعیات: علم به مادون Ñ تمام علوم تجربی امروزی 2 - الهیات: علم به ما فوق Ñ احكام عامة وجود 3 – ریاضیات: سر و كارش با عدد و خطا و سطح و حجم و كم متصل و منفصل است.
فلسفه عملی (از نظر ارسطو): 1 - سیاست(تدبیر مدن) Ñ اخلاق را تابع سیاست میدانست و اخلاق را در رابطه فرد با غیر تعبیر میكرد و میگفت این مسائلِ سیاست است كه تعیین میكند كه چه خوب است و چه بد. 2 - تدبیر منزل (تدبی خود) 3 - لشكر كشی
ولی آنچه امروز به معنای فلسفه می دانیم همان الهیات در تعریف ارسطو است .
الهیات به دو بخش تقسیم می شود: الف_ بالمعنی الأعم : احكام عامه وجود ب_ بالمعنی الأخص : صحبت در مورد خدا ( و صفاتش )
در دنیای جدید ( كه ویژگی خاصش پشت پا زدن به دنیای قدیم است ) فلسفه تغییر و تحولات زیادی كرد. 1ـ تعریف قدما از فلسفه یك جور غرور و خود بزرگ بینی است.
2 – شما در مورد فیزیك علم كه مملوس و عینی ماست، بسیاری از مسائل را نمی دانید، چطور میتوانید مدعی شوید كه متا فیزیك را دقیق میشناسید،پس فیلسوف كسی نیست كه همه مسائل متافیزیك را بداند، بلكه فیلسوف كسی است كه چند مسئله را مورد بحث و تحلیل قرارداده است.
(نوع تربیت مدرن غربی اینطوری است كه معمولاً دانشمندان آنها در یك جهت خاص و محدود، تخصص و علم دارند.)
3 – آیا ذهن ما واقعاً این قابلیت را دارد كه همه آن چیزهایی كه در عالم خارج وجود دارد، تصویرش را درك كند Ñ به خاطر همین مباحث، فلسفه از هستی شناسی به ذهن شناسی و شناخت شناسی سوق پیدا كرده است. آیا ذهن ما در هنگام تصویر كردن واقعیت اشیاء، فیلتر دارد یا همه حقیقت ها را همانطور كه هست دریافت میكند؟ 4 – بعد از تشكیك در اصل بحث ذهن شناسی كه آیا زبان و بازی های زبانی در این شناخت تأثیر گذار نیستند، فلسفه از ذهن شناسی به زبان شناسی سوق پیدا كرد. تنها جایی كه فلسفه مستمر و سلسله وار دارد، جهان تشیع است. بر عكس فلسفه غرب كه گسستهای زیادی داشته است. سلسله این فلسفه اسلامی از صدر المتألهین به اساتیدش و از آنها میرسد به ابن سینا و در نهایت به كندی، كه او هم آن را از یونان گرفته است.
در این مباحث دنبال این هستیم كه ببینیم: - فلسفه چه كرده و چه میخواهد بكند، فرق آن با كلام و عرفان چیست؟ فواید آن چه بوده و چه هست؟
دو سؤال مهم: 1. اگر در فلسفه دنبال تحری واقعیت هستیم و دنبال حقیقت اشیاء، پس اسلامی بودن آن به چیست و اسلامی بودن آن به چه معناست؟ 2. ثانیاً اگر اصل آن از غرب و یونان است، آیا میتوان آن را اسلامی گفت؟ مراجعه كنید به: 1 - نهایه الحكمه: علامه طباطبائی 2 - شواهد الربوبیه 3 - آموزش فلسفه: استاد مصباح یزدی 4- تاریخ فلسفه غرب : فردریك كاپلستون/جلد اول
دوران فلسفه غرب: 1 – یونان باستان (قرن ششم قبل از میلاد) Ñ اولین فیلسوف این دوره طالس است، البته فلسفه در بقیه جاها هم بوده، حتی ادیان شرقی به نوعی ادیان فلسفی بوده اند ولی به صورت یك علم توسط طالس شروع شد. 2 – دوران هلنیزیم (یونانی مئآبی) 3 - قرن وسطی 4 - فلسفه جدید 5- فلسفه معاصر توضیحات هر دوره:
1 – یونان باستان: به دو دوره عمده تقسیم می شود كه هر كدام هم تقسیماتی دارد:
الف ـ دوره پیش سقراطی: 1. فیلسوفان دورة ملطی (از شهری به نام Miletus شروع شد) 2. فیلسوفان فیثاغوریان (مكتب فیثاغورث) 3. نحلة الئائی (اشاره به زنون و پارمنیدس، استاد وی) 4. نحلۀ اتمیستها (دموكریتوس ولوكیوس قبل از وی)
ب ـ دورۀ سقراطی: 1. سوفیستها 2. سقراط(درمقابل سوفیستها) 3. افلاطون 4. ارسطو (322 قبل از میلاد)
2 - دوران هلنیزم ( قرن چهارم): از سال 322 قبل از میلاد كه سال وفات ارسطو بود(وفات اسكندر نیز در سال 323 بود) دوران هلینزم شروع شده تا پایان قرن چهارم میلادی كه قرون وسطی شروع شد. 3 ـ دوران قرون وسطی: از قرن چهارم میلادی كه مسیحیت توسط كنستانتین در روم شرقی، به عنوان دین رسمی پذیرفته میشود تا حدود قرن چهاردهم كه رنسانس شروع میشود. در این دوران فلسفه صبغۀ مسیحی پیدا میكند وبه خدمت مسیحیت در میآید. 4 ـ فلسفه جدید: قرن 16 و 17 و 18 تا اوایل نیمه دوم قرن نوزدهم.
5 ـ فلسفه معاصر: از اوایل نیمه دوم قرن نوزدهم شروع شد، و دو مكتب اصلی ومهم دارد: الف: پوزیتویسم ب: اگزیستانسیالیزم
فلسفه اسلامی در قرن 8 و 9 میلادی (دوران نو افلاطونی) به جهان اسلام منتقل شد.
جلسه دوّم 3 / 12 / 85
اولین بحثهایی كه در تاریخ فلسفه انجام شده:
1 ـ نظر طالس (متوفی 546 ق . م) در مورد ماده اولیه؛ او اصل همه چیز را آب میدانست. 2 ـ آناكسیمنس: اصل همه چیز هوا است. 3 ـ آناكسی مِندر: اصل همه چیز یك امر نامتعین است. كه از آن به «آپایرون» تعبیر میكنند. 4 ـ هراكلیتوس: اصل همه چیز آتش است. 5 ـ امپدوكلس (در متون اسلامی به «أنباذقلس» معروف است): اصل همه چیز، چهار چیز است: آب ، خاك ، آتش ، هوا.
نكته: جسم طبیعی: جسمی كه قابیلیت ابعاد سه گانه را داشته باشد. امّا تعینی ندارد. جسم تعلیمی: همان ابعاد سه گانه (طول، عرض، ارتفاع).
این مباحث از این مرحلۀ اسطوره گذر كرده و درحیطه علم جای میگیرد، ولی آیا از این مرحله هم گذر كرده و وارد مباحث فلسفه شده است؟
اولاً: این مباحث، سلسله مباحث كلان وكلّی وجود است، كه در حیطه علم نیست و جزو فلسفه است. ثانیاً: چون بحث حول محور «مبدأ كل هستی» است، این بحث از مباحث فلسفی است. ثالثاً: جمع كردن این تشتت وكثرات در حیطه علم نیست(چون علم تجربی مجموعهای از گزارههای جزئی است)، بلكه یكی از مهمترین مباحث فلسفی است.
2. فیثاغوریان:
بعد از فیلسوفان اولیه میرسیم به فیثاغورث،او یكی از شخصیتهای بسیار اثر گذار در فلسفه مغرب وجهان اسلام است. به عنوان یك ریاضی دان بزرگ وبرجسته شناخته میشود، به عنوان یك عارف ومرتاض وحتی به تعبیری او را شبیه صاحب دین وشبه پیامبر دانستهاند، وپیروانش چنین ادعایی داشتند.
مهمترین حرف فیثاغورث: معتقد بوده كه اصل همه چیز عدد است. كه چهار تفسیر از این صحبت شده است:
1. افراطیترین نظر: وقتی همه چیز را تحلیل وتجزیه كنیم، مثل آب و... ، نهایتاً میرسیم به عدد. 2. معمولیترین نظر: نظم هستی را یك نظم ریاضی وعددی میدانند. 3. تقدس اعداد را از این باب میدانستند كه اینها سمبل ونشانههایی بودند كه بیانگر مفاهیمی خاص از آئین فیثاغورث بوده وتقدسشان از این باب بوده است.مثلا عدد 4 نشانه عدالت بوده، عدد5 نشانه ازدواج ( 3 اولین عدد مذكر، و 2 اولین عدد مؤنث: 5=2+3 ) 4. اهمیت عدد در تبیین هستی و فهم آن آئین فیثاغورث یك سری تعالیم سرّی داشته است.
3. نحلة الئائی:
هراكلیتوس: از یك طرف او و در طرف دیگر هم پارمنیدس وزنون است كه جزء نحلۀ الئائی هستند( به این زنون ، میگویند زنون الئائی، در مقابل زنون رواقی كه بنیانگذار آئین رواقیون است.)
عقاید هراكلیتوس:
1. هراكلیتوس معتقد بود كه جهان یكسره در حال حركت است(مطلق تغیر) ولی در مقابل او پارمنیدس و زنون معتقد بودند كه جهان یكسره در حال سكون وثبات است وهمه حركات را توهّم میدانستند. ( معمای تیروكمان ومعمای استادیوم ...)، بر اساس اینها، قائل به توهّم حركت شدهاند. طرفداران نظریه هراكلیتوس طبق نظرشان در مورد متحرك بودن همه چیز، قائل به كثرت شدند ودر مقابل طرفداران نظریه بارمنیدس كه قائل به سكون وثبات بودند، قائل به وحدت شدند. واین منشأ یك اختلاف همیشگی در فلسفه شد كه آیا منشأ حركت، سكون بوده یا ...
2. یكی از نظرات دیگر هراكلیوس: اصل هستی، تضاد است.
3. آتش را مبدأ هستی میدانست. توضیح: حیاتِ آتش، در نیستی غیر خودش است وچون آتش، تضاد را بیشتر از بقیه چیزها نشان میدهد ودر ثانی حركت هم دارد، پس آتش مبدأ هستی است.
4. یك عقل جهانی وفراگیر وجود دارد وگاهی از آن تعبیر به خدا كرده است.
5. جنگ را، مادرِ هستیها مینامید، برداشت بقیه این بود كه نظم، مخالفِ روح انسان است وهرج ومرج و به هم ریختگی، باعث شكوفا شدن استعدادهای انسان میشود(مكتب فلسفی آنارشیسم، مبتنی بر این نظر هراكلیتوس به وجود آمده است)
حتی هگل در قرن نوزدهم هم تحت تأثیر این تفكر، چند نظریه داد. اولین آنها این بود كه همه عالم در حال حركت است. این مباحث فراتر از قبول یا رد خداست یعنی در تحلیل مبدأ ومنشأ هستی بدون در نظر گرفتن اینكه جایگاه خدا كجاست، به بحث در مورد علّت مادی پرداختهاند.
شخصی دیگر كه در این سیر مطرح است شخصی است به اسم آناكساگوراس (متولد 500 ق.م شهروند ایرانی بوده ولی اصالتاً یونانی تبار بوده)
آناكساگوراس بحث نوس را به عنوان حركت مطرح میكند.
توضیح: علت حركت، یك عقلی است كه نوس nous نام دارد و لطیف ترین اشیاء است اولین جرقه های اعتقاد به اینكه موجودی درّاكه، كه فراتر از عالم هستی باشد، از دل همین عقیده به نوس پیدا شده است. نوس: نا متناهی، بسیط و لطیف ترین اشیاء است (یعنی یك امر متشخص خاصی است كه غیر از عالم است)
4. نحلة اتمیستها: اتم: نشكن ، ناشكننده
افراد شاخص این نحله:
لوكیپوس : صاحب نظر دموكریتوس (ذیمو قراطیس) : مطرح كننده و شارح این نظریه عقاید آنها: اگر همه اجزاء عالم را تحلیل و تجزیه كنید، نهایتاً به یك جزئی می رسید كه قابل تجزیه نیست،یعنی بسیط است كه آن همان جسم است ( یعنی دارای بعد است، و عرض و طول و عمق دارد)، همان چیزی كه به آن جزء لایتجزی میگوئیم.
اشكال: اگر قائل به جسم لا یتجزی هستید،چطور می توانید قائل به جسم داری بعد شوید( چون جسم بعد دارد)؟! جواب: برخی می گویند منظور اینها" لا یتجزأ خارجا " بوده، یعنی همان چیزی كه فلاسفه ما می گویند. ولی وهما و عقلاً قابل تجزیه است. علت وجودی هستی و علت فاعلی هستی، برای یونانیان مطرح نبوده، بلكه دغدغه اصلی آنها علت حركت و علت تغییرها بوده است. مجموعه این افراد و نظراتی كه گفته شد، مربوط به دوران پیش سقراطی است.
منابع جهت مطالعه:
1. «تاریخ فلسفه غرب» نوشته: فردریك كاپلستون 2. جزوه « تاریخ فلسفه غرب» استاد ملكیان 4 جلد
جلسه سوم 9/12/85
ب - دوره سقراطی: بعد از دوره پیش سقراطی، می رسیم به دوره سقراطی و چهار دوره مهم آن
1.سوفیستها (سوفسطائیها): این جریان مولود این دو نكته است.
1 – ما به نقطة مطمئنی در عالم هستی نرسیدیم. 2 – زیر سؤال رفتن حس
زمان سوفیست ها، زمانی است كه كشور گشائی یونانیها شروع شده و آنها وارد محیطهای دیگری شدند،كشورهایی مثل مصر، و اینها دیدند كه چیزهایی كه آنها تا قبل فكر میكردند فقط همینهاست، اینگونه نیست؛ بلكه در جاهای دیگر مسائل مهمتر دیگری هم هست.
حرف اصلی سوفسطاییها:
مقیاس همه چیز انسان است (این جمله معروف پروتاگوراس است) بزرگترین معجزه هستی، انسان است (سوفوكلس) نكات: - به جای توجه به عین، به انسان توجه كنید (به ذهن انسان) - به جای موضوع و شیء (object) به شخص (Subject) توجه كنید. به طور خلاصه معتقد بودند كه:
1 – انسان مهمترین موجود هستی است
2 – درتوجه به عالم باید از كانال و راه انسان راه پیدا كرد.
افراطیترین نظریه Ñ نظریه گرگیاس
گرگیاس معتقد بود: چیزی خارج از انسان وجود ندارد، اگر وجود داشته باشد، قابل شناختن نیست و اگر قابل شناختن نباشد، قابل انتقال (یا شناساندن) نیست. سوفسطایی ها معمولاً دانشمند، ادیب، سخنور و وكیل بودند. با همه این صعف هایی كه داشتند اثرات مثبتی بر فلسفه گذاشتند و منشأ خدمت بودند به دنیای فكر.
خدمات سوفسطایی ها به فلسفه:
1. شكل گیری فلسفه بعد از زمان سوفسطایی ها بود و ایجاد این فلسفه به عنوان یك علم مدون مدیون سوفسطائیها بود. 2. باعث شدند كه فلاسفه بیشتر از آنكه توجه به عالم خارج كنند، به انسان و درون انسان توجه كنند.
2.سقراط: بعد از سوفسطایی ها، سقراط پیدا شد،(متولد 470 قبل از میلاد، و متوفای 399 قبل از میلاد) شخصیتی عجیب دارد: میگویند پیامبر نبوده ولی پیامبرانه زندگی میكرده است. كریه المنتظر بوده ولی قوت جسمی عجیبی داشته، گاهی 40 روز غذا نمیخورد ولی وقتی هم میخورده به جای 40 نفر می خورده! جلمه معروف سقراط: خودت را بشناس! مهمترین حرف سقراط: ما باید تلاش كنیم كه انسانها به نقطهای برسند كه بفهمند كه چیزی نمی دانند، دغدغه اصلیاش اخلاق بوده و میگفته كه خودشناسی مهمترین علم است. روش تعلیمی سقراط: كتابهایش در قالب پرسش و پاسخ است. مثلاً اول نظر شخص مقابل را در مورد عدالت میپرسید و بعد از جواب دادن آن شخص، جوابهایش را نقد می كرد.
حرف كِركِ گور (مبتنی بر اندیشه سقراط): 1. خودت را بشناس. 2. خودت باش. 3. خودت را باش. (مراقب خودت باش)
اول: اعتراف به جهل Ñ در مرحله دوم: بدانیم Ñ و در مرحله بعد: عمل كنیم انسانها كه مرتكب خلاف میشوند، ناشی از جهلشان است، بنابر این وقتی این جهل تبدیل به علم و معرفت شود، اهل فضل می شوند. از مرحله جهل Ñ به مرحله باور كردن و معرفت می رویم، و معرفت= فضیلت (یعنی فضیلت آموختی است )
ارسطو میگوید خدمت مهم سقراط به فلسفه دو چیز بود:
1. استدلالات استقرائی را مطرح كرد. 2. تعاریف كلی. سقراط مخالف دموكراسی بود (افلاطون هم همینطور) دموكراسی یعنی اینكه همه مردمی كه نمیدانند، جمع شوند با هم، یعنی مجموع جهلها و صفرها.
3. افلاطون:
تمام آثار افلاطون (به جز یك اثر) همه به نام سقراط است. یك آمیختگی خاصی با سقراط دارد. به گونهای كه مورخین مردد هستند كه اینها حرفهای سقراط است یا افلاطون. افلاطون (متولد 417 ق. م و متوفی 347 ق. م) او معتقد بود كه حكومت باید در دست حكما باشد (حكیم، فیلسوف) و باید به روش استبدادی عمل كند (نظریه مستبد خیر خواه) معتقد بود كه ادراك حسّی، معرفت نیست، و معرفت مساوی است با ادارك عقلی
الف: عالم معقول (همان عالم مُثُل است): 1. عالم صُور یا مثل 2. عالم ریاضیات
ب: عالم محسوس: 1. اشیاء محسوس 2. تصاویر سایهها
انواع شناخت : الف:معرفت (اپیستمه): 1. علم (نویزیسم):به عالم صور تعلق می گیرد. 2. تعقل: (دیانویا): به عالم ریاضیات تعلق می گیرد. ب:ظن: (دوكسا) 1. عقیده (پیستیس): به اشیاء محسوس تعلق می گیرد. 2. پندار، خیال (آیكازیا): به تصاویر و سایه ها تعلق می گیرد.
دوئالیزم ما بعد الطبیعی افلاطونی: (دوئالیزم = دو گانه گرائی،دو گانگی) :یعنی هم عالم دو تاست و هم شناخت.و هر دو قسمت از آنها هر كدام دو قسمت دیگر دارند) ایده آلیزم: الف:گاهی در مقابل رئالیزم است: در اینجا ایده آلیزم یعنی آنچه هست، داخل ذهن است و ورای آن چیزی نیست به این معنا، افلاطون و رئالیست است. ب: گاهی در مقال كلّی نگری و باور به تحقق كلیات در قالب مصادیق و افراد است.
ایده آلیزم افلاطونی: آنچه در ذهن شما تصور میشود كه همان ذهنیات است، در عالم دیگری تحقق عینی دارد. بحث دیگر افلاطون در مورد نفس است: میگوید نفس ما در عالم صُوَر و مُثُل بوده است.
جلسه چهارم 10/12/85
تمثیل غار: مانند انسانهایی كه در یك غاری در بند هستند و سایهای از كارگران میبیند، و همان سایهها را، عین واقعیت میبینند، ولی وقتی از غار خارج شوند، میفهمند كه آنهایی را كه عین واقعیت میدیده اند، در واقع تصاویر بودهاند و واقعیات در بیرون است، افلاطون میگوید حتی همینهایی كه در عالم خارج میبینید هم، عین واقعیت نیست.
دوئالیزم روان شناختی: مادو حقیقت داریم: الف: بدن ب: نفس
آرای مربوط به نفس قبل از افلاطون :
الف:شبه پدیدار: یعنی همان هماهنگی بدن (مزاج) ب: پدیدار: 1. آتش 2. هوا 3. اتم
افلاطون میگوید:
1. نفس، اصیل است:یعنی حقیقت و واقعیت است 2. نفس، اصل است: یعنی اصل در انسان نفس است.( انسان = نفس) بدن هم واقعیت دارد، ولی آنچه كه مهمتر است، نفس است. چون هم نفس را قبول داشت و هم بدن را، این فرضیهاش معروف شد به دوئالیزم، و این اسم ناظر است به آن عقایدی كه بدن را قبول نداشتند. 3. نفس، قبل از بدن موجود بوده است و وقتی كه بدن آمادگی وجود پیدا كرد، نفس به آن میپیوندد( نفس، جسمانیه الحدوث نیست.) 4 . نفس، بعد از بدن هم موجود خواهد بود. (خلود نفس) ولی ارسطو مورد سوم و چهارم را قبول ندارد.
5. نفس تجّرد دارد و طبعاً بساطت هم دارد. ( یعنی دارای جزء و اجزاء نیست)
ولی در جاهایی گفته است كه نفس( هر نفسی) دارای سه جزء است، سه نیرو و كاركر دارد: 1- جزء شهوانی 2- جزء همت و اراده 3- جزء عقلانی این سه جزء در همه افراد انسانها وجود دارد.
فیثاغورث آدمها را سه دسته میدانست :
1 – یا كنجكاو و در پی حكمت و معرفت هستند. 2 – یا طماع و عیاشند و در پی لذّت 3 – یا بلند پروازند و در پی موفقیت
افلاطون آدمها را تقسیم بندی نمیكرد، بلكه نفس هر انسانی را به سه جزء تقسیم بندی كرد، كه این سه جزء در هر انسانی وجود دارد و افلاطون میگفت هر كدام از این سه جزء، هم حقّی دارند و هم حدّی و حقّ هر كدام را باید ادا كرد.
یك ارابهای را تصور كنید كه دو اسب آنها را میكشد، فقط در صورتی كه آن ارابه ران بتواند كنترل درستی روی آن دو اسب داشته باشد، آن ارابه با تناسب و نظم رو به جلو میرود.
اگر حد و حق هر جزء ادا شود، فضیلت آن انجام شده.فضیلت آن سه جزء: 1. فضیلت جزء شهوانی Ñ عفت است. (كف نفس) 2. فضیلت جزء همت و اراده Ñ شجاعت است. 3. فضیلت جزء عقلانی Ñ حكمت است.
جمع این سه فضیلت میشود عدالت (همان اعتدال) كه به عنوان یك فضیلت چهارم مطرح میشود.
رابطه نفس و بدن: طبق نظر افلاطون ارتباط این دو تا رابطه مستعمِل و مستعمَل است یعنی نفس مستعمِل و به كارگیرنده است و بدن مستعمَل و به كار گرفته شده است. - دكارت میگوید طبق نظر افلاطون رابطه نفس و بدن هماهنگی است، مثلاً نفس شرمنده میشود و بدن عرق میكند.
نظر افلاطون در مورد خدا:
افلاطون میگفته كه در عالم مُثُل، حقیقت، خیر و جمال یك مصداق دارند (تجسم هر سه اینها یكی است) و برتر از این سه صفت یك چیز دیگر وجود دارد كه «واحد» نام دارد و بر فراز این سه مثال است و این نزدیك به همان چیزی است كه ما خدا مینامیم. البته او را خالق نمیداند (چون طبق نظر او خلقت از عدم نبوده) و هر چه هست صنع است.
عالم ما،ساخته دمیورژ است از روی الگوی عالم مُثُل؛ و چون عالم مُثُل ازلی است، پس قدیم است و خلقت از عدم معنا ندارد.
دمیورژ
عالم مُثُل عالم صُنع
جلسه پنجم 16/12/85
4. ارسطو:
ارسطو متولد 384 ق.ب و متوفای 322 ق.م ( مرگ اسكندر در سال323 ق.م) درسال 367 ق.م وارد آكادمی افلاطون شد و حدود 20 سال افلاطون را درك كرده و از همان دوران به مرور با افلاطون اختلاف رأی پیدا كرده، ولی تا چند سال بعد از مرگ ارسطو، افكار خودش را عرضه نكرده است. بعد از مرگ افلاطون از آن آكادمی جدا شد و لوكیوم را تأسیس كرد (لوكیوم مثل آكادمی است).
آنقدری كه افلاطون در تاریخ فلسفه غرب مطرح است، ارسطو مطرح نیست. در صورتی كه ارسطو فلسفة نظام مند و منظم را مطرح كرد ولی فلسفه افلاطون خیلی نظام مند نبود. افلاطون تنها دانشمند باستان است كه تمام آثارش به ما رسیده، ولی ارسطو همه آثارش به ما نرسیده و حدود یك قرن قبل از میلاد شخصی به نام آندرونیكوس، آثارش را جمع آودی كرد. بزرگترین ارسطو شناس امروزی شخصی است به نام استیس Stese.
ویژگی های ارسطو:
1 – یك نظام فلسفی منسجمی را ایجاد كرد؛ نظام فلسفی منسجم، یعنی یك سیستمی ارائه شود كه به همه مسائل مطرح در مباحث فلسفی پاسخ داده شود. اول خدا را مشخص میكند، بعد سلسله بعد از خدا را روی آن بحث میكند، و دستههای مختلف را، بعد علم النفس را مطرح میكند و بعد هم بقیه علوم. در ضمن همین مباحث بوده كه ارسطو پی به اهمیت منطق برده چون در فلسفه ما با برهان سروكار دادیم و برهان هم عالی ترین مرتبة تفكر است.
بی شك ارسطو اولین كسی است كه منطق را به عنوان یك علم مطرح كرده است. ارسطو هم بنیان گذار و هم تدوین كننده منطق است.( به معنای شك دهی به این علم)
منطق ارسطو: شامل 6 رساله است:
1. رساله عبارت (قضایا) : باری آرمنیاس (بَری ارمنیاس) 2. رساله مقولات ( همین دسته بندی اشیاء مادی (مقولات عشر)) :قاطیقوریاس (Category) 3. تحلیلات اولی(قیاس) آنالوطیقای اول Analtic 4. تحیلات ثانیه (برهان ) آنالو طیقای دوم 5. جدل :طوبیقا 6. سفسطه: مغالطه (سوفسطیقا) 7. خطابه : ریتوریقا 8. شعر : بوتیقا
این قسمت 7 و 8 در دوران بیزانس، وارد منطق شد.
ارسطو منطق را شامل این 6 قسمت میدانست و آن را «ارغنون» مینامید ارغنون معادل ابزار است. در كتب قدیمی در تعریف منطق میگفته اند: آله قانونیه یعنی آن را جزو علوم ابزاری میدانسته اند.
منطق ارسطو را منطق 9 بخشی میگفته اند: 6 تایش منطق، 2 تای دیگرش را در شاخه دیگر علوم مطرح كرده و یكی دیگر را هم فرفوریوس مطرح كرد.
این منطق 9 بخشی به دست فارابی رسید و وی صناعات خمس را مطرح كرد
بوعلی آنرا به منطق 2 بخشی تقسیم كرد: 1. تصورات : معرّف 2. تصدیقات : حجت واستدلال
بقیه موارد، یا از مقدمات اینها هستند، یا جزو منطق نیستند و استطرادا مطرح می شوند.
انواع فلسفه:
الف: می آموزیم برای یادگیری خود علم :فلسفه نظری ب: می آموزیم برای عمل به آن: فلسفه عملی ج: فلسفه شعری (تولیدی) : تمام هنرها را زیر مجموعه این میدانست و شعر را از همه آنها برجستهتر میدید.( این قسم سوم، نظر ارسطو است)
الف:فلسفه نظری
1. مادی متغیر (فیزیك (فیزیقا)): مانند تمام طبیعیات 2. مادی غیر متغیر (ریاضیات (ما تماتیكا)) 3. نه مادی و نه متغییر (متافیزریك (متافیزیقا)) ما بعد الطبیعه ، ما قبل الطبیعه: مباحث فلسفه به معنای خاص آن، كه امروز میگوئیم. مابعد الطبیعه: چون ما اول به مادیات و طبیعت علم پیدا میكنیم و بعد به ماوراء آن ما قبل الطبیعه: از نظر قوس نزولی و تحقق وجودی، اول ما قبل الطبیعه ایجاد شد و بعد ما بعد الطبیعه.
ب: فلسفه عملی
1. لشكر كشی (ركن ركین حاكمیت و حكومت) 2. اقتصاد (تدبیر منزل) 3. سیاست (تدبیر مُدُن) 4. خطابه (برای برانگیختن جمهور)
فیلسوفان مسلمان این فلسفه عملی را اینگونه تقسیم كردهاند: 1. رابطه ما با خودمان: اخلاق 2. رابطه ما با جامعه: تدبیر منزل 3. رابطه ما با همه انسانها: تدبیر مُدُن
ارسطو كتب مفصلی در رابطه با اخلاق دارد ولی آنرا( اخلاق را) مستقل نمی داند، بلكه آنرا تابع سیاست میداند. ابن رشد از بوعلی انتقاد میكند كه بعضی از مباحث تو، حرفهای ارسطو نیست. ولی در جواب باید گفت كه روش بوعلی این بوده كه برخی از حرفهای ارسطو كه به آن اشكالی وارد بوده، آن را به طور دقیق تری تشریح می كرده و اشكالات آن را هم رفع میكرده. فارابی تحلیلات ثانیه، جدل، معالطه، خطابه و شعر را در یك تقسیم بندی دیگری آورد و نام آن را صناعات خمس گذاشت. ارسطو چون تفكر را نظام مند كرد و منطق را بنا نهاد به او معلم اول میگویند و به فارابی هم معلم ثانی، چون همین نقش را در جهان اسلام داشت.
جلسه ششم 17/12/85
منطق ارسطو:
1 . تأسیس و تدوین علمی منطق توسط ارسطو، به اسم «ارغنون» كه شامل شش رساله + 2 رساله كه در ضمن اقسام فلسفه بود ، منطق را از علوم آلی و خارج از فلسفه میدانست. 2. قرار گرفتن دو رساله دیگر (خطابه و شعر) در داخل منطق، در دورة بیزانس (هلنیزم و یونانی مئابی) 3. در قرن دوم قبل از میلاد ،رواقیان نام Lagic را بر منطق گذاشتند و قضایای شرطیه را در منطق وارد كردند.
Monolog به معنای حدیث نفس از logos به معنای كلمه و آن هم از lagic گرفته شد. مسلمانها هم اسم منطق را بر آن گذاشتند، و آنرا از نطق گرفتند، یا از نطق به معنای حرف زدن و یا از نطق به معنای تفكر( كه همان حرف زدن درونی است.)
4. فُرفوریوس:در قرن چهارم (شاگردِ فلوطین وفلوطین هم، مؤسس مكتب نوافلاطونی بود)
كلیات خمس را وارد منطق كرد به عنوان مقدمه منطق و اسم آن را ایساغوجی گذاشت(ایساغوجی = مدخل) منطق جمعاً 9 قسمت شد. كه به آن منطق 9 بخشی گفته شد.كه همین منطق 9 بخشی وارد اسلام شد. تعریف این منطق: آله قانونیه تعصم مراعاتها الذهن عن الخطأ فی الفكر تفكر یعنی سیر از مجهول به معلوم
مراتب نفس انسانی به تعریف ارسطو: 1. نفس نباتی 2. نفس حیوانی 3. نفس انسانی خصیصه های نفس انسانی:
1. تخیل 2. حافظه (مجمع محسوسات، معانی جزئیه، معقولات ) 3. تفكر، استدلال، فهم ( تفكر یعنی درك مفهوم كلی، استدلال یعنی دلیل آوردن، فهم یعنی نقد كردن) كار منطق تفكر است، یعنی یك سری مفاهیم كلی را درك میكنیم.
سیر حركت از مجهول به معلوم: 1. حركت ذاهبه (حركت به سمت معلومات 2. حركت دائره (گردش در معلومات خودمان) 3. حركت راجعه (برگشتن به مجهول) علم: الف - تصور: ادراك Ñ درحوزه مفردات یا مركبات ناقص ب - تصدیق: ادراك + حكم / اذعان
جهل: الف – تصور: عدم العلم درحوزه تصوّر را جهل تصوّری میگوئیم. ب - تصدیق: عدم العلم درحوزه تصدیق را جهل تصدیقی میگوئیم.
جهل تصوری، به وسیله تعریف تبدیل به علم تصوری می شود. جهل تصدیقی، به وسیله استدلال تبدیل به علم تصدیقی می شود.
منطق هم دو بخش است: 1. تصورات : معرِّف (و مقدمات آن) 2. تصدیقات: حجّت (و مقدمات آن) منطق جدید هم كه توسط راسل و لایب نیتز شكل گرفت، از همان سنخ منطق صوری است. به انشائیات خیلی توجه كردهاند، از آن به منطق ریاضی هم یاد میكنند. منطق ارسطویی با همه این تغییرات هنوز زنده است.
خدا در تفكر ارسطو: نفس چیست؟ وجود نفس قدیم است یا نه؟ .... نظر ارسطو در مورد نفس: نفس جسمانیه الحدوث است، یعنی با وجود جسم، نفس هم به وجود میآید. رابطه نفس و جسم مثل رابطه ماده و صورت است (ماده جنبة قوه است و صورت هم جنبه فعلیت است) برهان قوه و فعل و برهان وصل و فصل.
مشائیون بنابر این دو برهان،اصرار دارند كه بگویند هر چیز مادی، تشكیل شده از ماده و صورت. ولی چیزی كه از فلسفه ارسطو بر میآید این است كه بعد از، از بین رفتن جسم، نفس هم از بی |


